جهان از نگاه من

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

جهان از نگاه من

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

جهان از نگاه من

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

قبل از هر چیز این متن سیاسی نیست. بیشتر به فرهنگ ما مربوط است تا به حکومت و سیاست ما. 

در کشور ما متاسفانه فرهنگی حاکم است به نام جبرگرایی. این واقعیت دارد. ما مردم این سرزمین مدام می خواهیم حرف خودمان را به کرسی بنشانیم منظورم این است که حرف هایمان را درست مطلق می دانیم و اصرار می کنیم چیزی که می گوییم کاملا صحیح و راه، راهیست که ما می گویم و بقیه بی راهه می روند. 

 

 

انتخاب در سرزمین من هیچ ازرشی ندارد. من حق ندارم راهی را انتخاب کنم که به مزاج برای مثال پدرم و مادرم خوش نمی آید. مدام باید سر کوفت بشنوم از همه، هم پدر و مادرم هم هر کسی که مرا و خانواده ام را می شناست. جامعه را کوچک کردم تا بتوانم مطلب را بهتر بنویسم. ما باید بیاموزیم. از خانواده ی خودمان شروع کنیم. به انتخاب های هم احترام بگذاریم نه مدام بگوییم اشتباه می کنی، تو آدم بشو نیستی و... یا حداقل اگر نمی توانیم جلوی خودمان را بگیریم و در تصمیم های هم دخالت نکنیم، بگوییم از نظر من کارت اشتباه است. 

مسئله در خانواده چون یک جامعه کوچک است مسلما زیاد مشکل آفرین نیست. اما وقتی جامعه بزرگ تر می شود به محله، شهر و کشور می رسد موضوع خیلی سخت می شود خیلی. به فرض مسئله حجاب یا ماه رمضان و روزه یا این طور موضوعات. از آنجایی که حاکمان این کشور از دل همین مردم جبرگرا و مطلق نگر بیرون آمده اند. فکر می کنند همه ی کار هایشان صد درصد درست است. می آیند و کسی که حجاب را آن گونه که آنها دوست دارند رعایت نکرده می گیرند یا کسی که در ماه مبارک رمضان در جایی دور از چشم مردم دارد آب می خورد می گیرند و حتا بعضا محکوم می کنند. 

خداوند بنا را بر خوش بینی قرار داده چرا آن لحظه به ذهن شما نمی رسد خوب لابد مشکل کلیه دارد که روزه نگرفته یا مسافر است یا زخم معده دارد یا مسلمان نیست یا اصلا انتخاب کرده، فکر می کند توانایی روزه گرفتن را ندارد. ما خدا نیستیم و او نباید به ما جواب پس دهد و این خداوند است که از او خواهد پرسید. 

یا موضوع حجاب، سال هاست دارد به این روش عمل می شود کسانی بالای سر ما تخت هر عنوانی پلیس، گشت، حراست و... ایستاده اند و مدام می گویند "خانم حجاب"  "آقا این چیه پوشیدی" واقعا تاثیر داشته؟ پوشش مردم بهتر شده؟ دختر ها دیگر آرایش نمی کنند؟ یا پسر ها دیگر شلوار پاره و فاق کوتاه نمی پوشند؟ 

کاش کمی به دین اسلام که بالاترین و منطقی ترین دین هست بیشتر دقت منیم و عمیق تر آن را ببینیم. اسلام فقط نماز و روزه و حجاب و... نیست. 

اما نه؛ ما مطلق نگیرم. کاری که می کنیم حتما درست است و نیاز به بازنگری و اصلاح ندارد. و این من هستم که  در اشتباه هستم.

  • امیرحسین نخجوانی

کاهانی یک کارگردان صاحب سبک در ایران محسوب می شود. فیلم های او خاص و موضوع ها و نوع پرداخت آنها توسط او به شدت متمایز است.
به نظر من در نقد کارهای او نباید خیلی عجله کرد.
استراحت مطلق مثل بقیه کارهای کاهانی در عین حال که داستان ساده و روانی دارد بسیار پیچیده است. نگاه کاهانی رو به آدم ها و چگونگی رفتار های آنهاست. او برای روابط بین آدم ها اهمیت زیادی قائل است. نگاه او در تمام فیلم هایش که استراحت مطلق هم از آنها مستثنا نیست پرسشگر و نقاد بوده و هست. نگاه تیز بین او جامعه و کمبود های آن را می کاود و در فیلم هایش این کمبود ها را مطرح می کند و علت وجود آنها را جویا می شود.
به نظر من استراحت مطلق هم یک فیلم پرسشگر است فیلم درباره ی زنیست خواهان استقلال که شوهری شکاک داشته، از او طلاق گرفته اما همسر او هنوز او را می پاید. چگونگی رفتار مردهای این فیلم با این زن، رفتار شوهرش با او و رفتار زنی که مدعی است فکر می کند از خواهر به او نزدیک تر است پرسش این فیلم کاهانی است.
تنها کسی که نگاه بدی به ترانه علیدوستی نداشت مجید صالحی بود.
بازی همه بازیگر ها به ویژه مجید صالحی و رضا عطاران فوق العاده بود بازی روان مجید صالحی در این فیلم مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد.
کارگردانی فیلم هم به عنوان یک فیلم واقع گرا بسیار خوب بود.تنها چیزی که در این فیلم مرا آزار می داد نگاه به شدت تلخ و سرد فیلم بود. اکثر رنگ هایی که در تصاویر وجود داشت رنگهای خنثی و یا سرد بود البته مسلما تم فیلمنامه ایجاب می کرد که چنین باشد اما این همه تلخی واقعا مخاطب را خسته می کند.

  • امیرحسین نخجوانی

خودت رو بشناس...
سقراط یکی از بهترین کارهایی بود که تا به حال دیدم
بازی بی نقص و بی نظیر فرهاد آییش، نمایشنامه، کارگردانی و طراحی صحنه و لباس این کار واقعا برای تمجید واژه ای بالاتر از عالی می طلبه
قسمت محاکمه ی سقراط واقعا اجرای فوق العاده ای داره مخصوصا لحظه ای که آشغال ها از بالا به پایین می ریزن و در قسمت بعدی سقراط شروع به پاک کردن و جارو کردن آشغال ها می کنه
آخرین دیالوگ کار شاید یکی از بهترین دیالوگ های نمایش بود
سافو خطاب به سقراط: استبداد تو رو فقط از حرف زدن منع کرد اما دموکراسی تو رو کشت!

 

  • امیرحسین نخجوانی

بعد از مطلب قبلی نمی خواستم نوشته ی دیگری بنویسم. که در واقع با یک نوشته زیبا درباره ی نوروز هم سال جدید را تبریک گفته باشم هم امسال را تمام کرده باشم. اما امروز اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم. چرا آرزوهامان را رها می کنیم؟ به دلایلی امروز مدتی نسبتا طولانی را در ماشین منتظر کسی بودم. در این فاصله نزدیک به دو ساعت و نیم بخشی را موسیقی گوش دادم بخشی را کتاب خواندم چند دقیقه ای هم چرت زدم آخر های این مدت انتظار که حسابی حوصله ام سر رفته بود گوشی ام را برداشتم و گفتم به یکی از دوستان قدیمی ام زنگی بزنم و احوالی از او بپرسم. زنگ زدم بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات متعارف گفت که ترک تحصیل کرده، کاردانیش را گرفته و الان دارد در یک موبایل فروشی کار می کند. مرا می گویی، از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. این آقا می خواست لیسانس را زودتر تمام کند بعد به قول خودش برود آن ور آب. آخرین باری که باهاش حرف می زده بودم (حدود یک سال پیش) می گفت دارد برای آیلس می خواند. آن موقع ها کلی به او حسوی می کردم که چقدر مصمم است اما حالا... چرا آرزو های خود را رها می کنیم؟ چرا فکر می کنیم نمی شود به آنها رسید؟ به خدا قسم آرزو ها دست یافتنی اند. پسر عمه ام یک سال از من کوجک تر است. عاشق فیزیک بود و آرزویش درس خواندن در دانشکده ی فیزیک دانشگاه شریف. سال اول که کنکور داد رتبه اش شد حدود 189000 اما گفت سال دیگر می خوانم و شریف قبول می شوم. من آن موقع سال اول دانشگاه بودم و رفته بودم قلمچی شده بودم مشاور، و چون با فضای آموزشی آشنا شده بودم به او توصیه کردم سعی کند به حرف مشاور ها گوش نکند و مستقیم فقط به هدفش فکر کند و برود جلو. او الان ترم شش فیزیک دانشگاه شریف است. ما باید خودمان را باور کنیم به خودمان و خدایمان اعتماد داشته باشیم.

انشاالله سال آینده یکی از بهترین سالها زندگی همه ی ماست پیشاپیش سال نو مبارک

  • امیرحسین نخجوانی

اعصابم خورد بود. فکر کنید پنجشنبه ساعت 6 بعد از ظهر راه بیفتی این همه راه بروی دانشگاه برای یک کلاس؛ بعد کلاس تشکیل نشود. در راه برگشت داشتم با خودم حرف می زدم و غرولند می کردم که این چه وضعیه و... .ویبره موبایل تو جیبم عصبی ترم کرد، گوشی را از جیبم در آوردم و جواب دادم.

- الو

- سلام سعید خوبی؟  

نشناختمش اما به رویش نیاوردم.

- نه بابا کلاس امروز رامشت تشکیل نشد اعصاب خورد شد. 

- کلاس هاش رو ادغام کرده مگه خبر نداشتی؟

- از کجا باید می دونستم. 

- بچه ها می گفتن جلسه اول گفت که!

- جلسه اول نرفتم. نمی تونستی زودتر بهم بگی ؟! 

- چه می دونستم، عب نداره حضور غیاب براش مهم نیست، فردا می یایی...

پیرمردی ناگهان جلویم سبز شد و گفت : جوون می تونی یه قورمه سبزی بخری با دخترم بخورم؟

گفتم: پول ندارم 

پسر پشت تلفن گفت : چی می گی کی حرف پول زد؟

گفتم : ببین من الان اعصاب ندارم می شه بعدا زنگ بزنی؟

- باشه بابا روانی خداحافظ!

گوشی رو قطع کردم و با خودم گفتم: این هم گدایی جدیده، یه قورمه سبزی برام بخر با دخترم بخورم! 

چند قدم جلو تر رفتم یادم افتاد که  50 تومان صبح از بانک گرفتم، بعدش هم قیافه ی پیرمرد اصلا شبیه گداها نبود. برگشتم اما پیرمرد نبود. 


پ ن : اگر خیلی خوب نیست به بزرگواری خودتان ببخشید یک سالی می شد که داستان ننوشته بودم.

  • امیرحسین نخجوانی

می دانید که علمی وجود دارد به نام زیبایی شناسی (Aesthetics) که در آن بحث های مفصل و بسیار پیچیده ای درباره ی زیبایی و ماهیت آن شده است. اما من نمی خواهم مثل یک زیبایی شناس درباره این موضوع بنویسم. می خواهم به عنوان کسی که شیفته ی ادبیات و تا حدی فلسفه است درباره زیبایی بحث کنم. 

واقعا زیبایی چیست؟ آیا فقط در ظاهر و حس بینایی خلاصه می شود؟ ملاک زیبایی چیست؟ چه اتفاقی می افتد که یک موضوع واحد از دید یک نفر زیباست از دید دیگری خیر؟ و هزاران سوال دیگر که بخواهم منویسم کل این نوشته می شود سوال بدون جواب.

زیبایی واقعا معقوله ی پیچیده ایست چون کاملا فردیست. یعنی به اندازه همه ی انسان هایی که در دنیا زندگی می کنند، آنهابی که از دنیا رفتند، آنهایی که به دنیا خواهند آمد درباره ی زیبایی تعریفی وجود دارد. هر کس با توجه به نوع نگاهش به دنیا زیبایی را تعریف می کند. پس به نظر من تعریفی کلی نمی توان برای زیبایی نوشت. مثلا برای من، هرچیزی که به من آرامش دهد زیباست. 

 

دلیل دیگر پیچیدگی زیبایی این است که هیچ چیزی را نمی توان پیدا کرد که کلیتی زیبا داشته باشد یعنی زیبای مطلق باشد. مثلا ممکن است ظاهر غذایی تعریفی نداشته باشد اما طعم آن بی نظیر باشد و بلعکس. منظورم از این مثال این است که زیبایی به هیچ عنوان محدود به حس بینایی نیست. 

همان طور که ذکر شد زیبایی امری فردیست پس قاعدتا ملاک های زیبایی هم قاعدتا فردیست برای مثال از نظر من نقاشی های آبستره بیشتر پیچیده اند تا زیبا بیشتر مرا  آشفته می کنند تا اینکه آرامم کنید. می بینید ملاک من برای زیبایی آرامش است و برای هر کسی این ملاک متفاوت است کسی ممکن است زیبایی را در هیجان ببیند و یا در وحشت یا در هر چیز دیگری. 

 

اما ماهیت زیبایی؛ به نظر من ماهیت زیبایی قطعا خداست. من به روز الست به شدت معتقدام، برای کسانی که از این موضوع بی خبر اند می نویسنم طبق عرفان اسلامی و البته قرآن زمانی خداوند تمام انسان ها (نمی دانم شاید هم همه ی آفریده های خود) را جمع کرد، خود را به آنها نشان می داد و پرسید آیا من پروردگار شما هستم؟ (أَلست بربّکم؟) و همه تصدیق کردند و آری گفتند. بعد خداوند این اتفاق را از ذهن مخلوقات پاک کرد. به همین دلیل است که ما سرگردانیم، نمی دانیم به دنبال چه می گردیم ما یک زیبایی مطلق را در اعماق دور ذهنمان داریم و هر کسی آن تجربه را به شکلی خاص خود می بیند و به دنبالش می گردد. پس ملاک اصلی ما در ناخودآگاهمان بدون این که خیلی هامان حتا خبر داشته باشیم همان خداست. 

باز هم می گویم این نوشته و هر نوشته ای که در این وبلاگ می خوانید نه علمی است نه فلسفی فقط یک نظر است همین!

  • امیرحسین نخجوانی

بعضی وقت ها ما فقط از چیزی خوشمان می آید. این شامل همه چیز می شود از غذا گرفته تا مدل موی یک فوتبالیست معادل انگلیسی اش می شود (Like). یک مرحله بالاتر از آن عشق است و بحث ها درباره اش شده، احساسی عمیق که معمولا بین دو غیر هم جنس وجود دارد معادل انگلیسی اش می شود (Love). یک مرحله بالاتر از عشق که در فارسی کلمه ای برایش نداریم در انگلیسی می شود (Adore) در لغتنامه Adore را عشق با احترام ترجمه کرده اند و معادل فارسی ندارد. عشق بین خدا و بنده اش، عشق بین مادر و فرزندش از این نوع است.

به نظر من Adore بالاترین مرحله دوست داشتن است. عشقی عمیق، عشقی که هیچ وقت در آن نه خیانتی وجود دارد نه جدایی و نه هیچ چیز منفی دیگری. شاید بگویید اشتباه می کنی مرگ بین مادر و فرزندش جدایی می اندازد اما تا به حال دیده اید مادری را که پس از مرگ فرزندش او را از یاد ببرد؟ حتا ده ها هم اگر از مرگ فرزندش بگذرد باز وقتی اسم او را می شنود اشک در چشمانش جمع می گردد. این دوست داشتن عجیب و غریب معمولا یک طرفه است. 

حالا آیا می توان به این مرحله رسید؟ چطور؟ چرا مادر به این حد می رسد؟ به حدی که حاضر است خودش بدترین درد ها و سختی ها را بکشد اما فرزندش کوچکترین آسیبی نبیند. 

درمورد سوال اول فکر می کنم بشود ... یعنی شاید ... راستش جواب این سوال خیلی سخت است. اما جواب سوال دوم زیاد هم سخت نیست. فکر کنید به وجود آمدن یک موجود را با گوشت و پوستتان از اولین لحظه تا آخرین لحظه درک کنید، حس کنید؛ او از درون شما به این دنیا پابگذارد. او بخشی از وجود شماست. اصلا شاید این همه دوست داشتن از اینجا نشأت می گیرد. خدا هم به همین دلیل است که ما را به این اندازه دوست دارد و مدام از محبتش به بندگانش در کتب آسمانی گفته. ما بخشی از وجود اوییم. پس سوال اول هم می توان این طور پاسخ داد که هر کسی را که حس کردید بخشی از وجود شماست تا مرحله ی Adore دوست خواهید داشت. هرکسی را وقتی می بینید و غافل از خود می شوید و انگار او شمایید و شما او بدانید درمورد او به عشق با احترام رسیدید. 

این جاست که به آرامش او آرامید و به آشفتگیش آشفته. شادی او شادی شماست و غم او غم شماست. فرقی ندارد که او چه می کند، چه می گوید، به شما توجه می کند یا نمی کند، شما او را به خاطر خودش، خود خودش، نه هیچ چیز دیگر دوست دارید؛ حاضرید زندگیتان را بدهید اما او خوب باشد. حتا اگر او بدترین رفتار ها را با شما داشته باشد. هرگز او را رها نمی کنید. درست مثل یک مادر. 

من که به غیر از در مادر ها درمورد فرزندانشان هیچ وقت نمونه ی چنین عشقی را ندیدم.

نمی دانم توانستم حق مطلب را ادا کنم یا نه. در مورد درستی یا نادرستی این متن هم قضاوت با شما.این مطلب به هیچ وجه علمی یا فلسفی نیست و صرفا می شود گفت نوعی ستایش از یک عشق و دوست داشتن آرمانیست. 

و ستایش تنها نمونه زمینی آن مــــــــــــــــــــــادر 

  • امیرحسین نخجوانی

تا حالا به رفتار های خودتون دقت کردید؟ رفتار های دیگران چه طور؟

پاسخ اکثریت به سوال دوم احتمالا مثبت خواهد بود. چون معمولا ما ایرانی ها بیشتر دیگران رو می بینیم تا خودمون.

خودم مدت ها بود و البته هست که به رفتار های دیگران دقت می کنم. طرز برخورد هاشون، طرز حرف زدنشون حتا طرز راه رفتن و یا غذا خوردنشون. و خیلی چیزهای جالبی یادگرفتم.

مثلا هرگز نباید وقتی یک نابینا رو سر چهارراه می بینی یکهو دستش رو بگیری بگی بزار کمکت کنم. چون فکر می کنه داری بهش ترحم می کنی و دلت براش می سوزه. یک بار همین کار رو یک نفر انجام داد و فرد نابینا دستش رو کشید و گفت خودم می تونم لازم نکرده. من نمی دونم حق با کدوم بود ولی می دونم هر دو شاکی شدن. چرا؟ چون ما متاسفانه چطور کمک کردن رو بلد نیستیم! به جای این که بی مقدمه دستش رو بگیره، می تونست بپرسه می تونم کمکتون کنم؟ این طوری فرد نابینا هم ناراحت نمی شد.  

یا نمونه ی دیگه وقتی ما جوان ها در اتوبوس صندلیمون رو به مسن تر ها می دیم طوری قیافه می گیریم انگار بیل گیتس هستیم و نصف ثروتمون رو به اون پیرمرد یا پیرزن دادیم. ما باید بدونیم که این یک وظیفه است نه یک لطف.

یه بار همین موضوع برای خودم پیش اومد و اتفاقا چون نزدیک در ورودی اتوبوس بودم خودم رو توی آینه دیدم و یه لحظه از فیاقه ی خودم تعجب کردم و شرمنده شدم و البته برام عجیب بود که چرا باید تو چهرم یک نوع غرور (هر چقدر هم کم) بابت انجام یک وظیفه باشه. 

حرف اصلیم اینه که اگر به رفتار دیگران نگاه می کنیم سعی کنیم چه از خوبی هاشون چه از بدی هاشون یاد بگیریم. نه قضاوت کنیم نه تمسخر. و البته به خودمون هم بابت انجام یک کار خوب غره نشیم.

  • امیرحسین نخجوانی

چند وقت پیش با خودم دعوایم شد.

به خودم گفتم: بد نیست گاهی خدا را شکر کنی

بعد جواب دادم: برای چه؟

گفتم: به اطرافت نگاه کن، چرا این قدر دنیا رو سیاه و کثیف می بینی؟ چه مرگت است؟

جواب دادم: خودت می دانی من بحثم زندگی خودم نیست بله من خدا را شکر زندگی خوبی دارم به قول سهراب روزگارم بد نیست، تکه نانی دارم، خورده هوشی، سر سوزن ذوقی...اما به به قول تو وقتی به اطرافم نگاه می کنم؛ می بینم خیلی اتفاق ها می تواند نیفتد اما می افتد. این همه جنگ، آدم کشی، آدم سوزی، اسید پاشی 

وسط حرف خودم پریدم و گفتم: این ها چه ربطی به تو دارد؟ آیا تو می توانی درستش کنی؟ آیا می توانی کاری کنی که نشود؟ تو که خودت می دانی انسان دو وجود در خود دارد وجود اهورایی و وجود اهریمنی گاهی وجود روحانی بر وجود شیطانی پیروز می شود وآن انسان می شود امیرکبیر می شود فردوسی، ابو علی سینا، نیوتن، سقراط و همه ی آدم های خوب دیگر وگاهی هم در انسان شر بر خیر پیروز می شود که...

گفتم : اطرافمان فراوان پیدا می شود. مگر در ما روح خدا دمیده نشده؟ مگر خدا ما را خوب و پاک نیافریده؟ پس چرا؟

جواب دادم: چون همان خدا تو را آزاد آفریده! به تو قدرت های زیادی داده که حتا فکر اش را هم نمی توانی بکنی این تویی که انتخاب می کنی هیتلر باشی یا گاندی.

گفتم : اما این، نوع تفکر من رو عوض نمی کند؟

جواب دادم: این هم انتخاب خودت است می توانی بنشینی خودت را عذاب دهی چون فقر هست، چون عده ای دزدی کلان می کنند، چون جنگ هست. یا می توانی بایستی و به آن اندازه که در توان داری کاری کنی دنیا بهتر شود

گفتم: من باید چکار کنم؟

جواب دادم: فقط باید آن کاری که فکر می کنی بد است انجام ندهی همین!

 

  • امیرحسین نخجوانی

حتما این حکایت قدیمی رو شنیدید:

 

پیر مردی با پسر و خرش سفر می کردند. پیر مرد روی خر بود و پسر پیاده خر را هدایت می کرد. به دهی رسیدند. مردم گفتند که پیر سنگ دل روی مرکب نشسته و پسر بینوا پیاده است ...

 

یا این ضرب المثل معروف که : در دروازه رو می شه بست اما دهن مردم رو نه!

 

خیلی جالبه که ما یه همچین قصه ها و ضرب المثل های زیبایی داریم که سالها پیش دهان بینی رو نهی کرده اما هنوز دهان بین هستیم.

 

 

طرف وضعیت مالیش داغونه بعد پا می شه می ره مکه؛ حالا رفتنش زیاد ایراد نداره قبلا ثبت نام کرده اسمش حالا در اومده، مشکل بعد از برگشتن شروع می شه، می ره شش هفت میلیون تومن (شاید هم بیشتر) از این و اون قرض می گیره تا مهمونی مفصل بده. بهش هم بگی برای چی این کار رو می کنی، تو که وضع مالی مناسبی نداری خب فعلا مهمونی نگیر. می گه نه نمی شه؛ مردم چی می گن؟ زشته!؟

تو مجالس ختم رقابت سر بزرگی گلیه که می یارن!!!! حالا گله همون روز یا نهایتا دو روز بعد تو سطل آشغاله ها!

تو عروسی ها که دیگه هیچی اصلا شرط خانواده ی عروس، گرفتن مجلس عروسی مفصله همیشه هم رسمشون اینه که خرج عروسی رو خانواده ی داماد باید بدن! البته خانواده داماد هم بدش نمی یاد یه عروسی حسابی و مفصل برگذار کنه تا به قول معروف چشم همه ی فامیل از کاسه در بیاد !!!!!

...

تمام این ها فقط برای اینه که یک وقت خدایی نکرده مردم حرف در نیارن. مردم همیشه حرف در می یارن،همیشه حرف می زنن، زیاد هم حرف می زنن، تو همه چیز هم دخالت می کنن. زیاد نباید جدی شون گرفت.

باید رها بود، باید خودمون باشیم.

  • امیرحسین نخجوانی

آدم‌ها ذرّه ذرّه محو می‌‌شوند .
آرام ...
بی‌ صدا ...
و تدریجی‌

 

همان آدم‌هایی‌ که هر از گاهی پیغام کوچکی برایت میفرستند ، بی‌ هیچ انتظار جوابی‌ ، فقط برایِ آنکه بگویند هنوز هستند.
برای آنکه بگویند هنوز هستی‌ و هنوز برای آنها مهم ترینی ...

همان آدم‌هایی‌ که روزِ تولد تو یادشان نمی‌رود.
همان‌هایی‌ که فراموش می‌‌کنند که تو هر روز خدا آنها را فراموش کرده ای.
همان‌هایی‌ که برایت بهترین آرزو‌ها را دارند و می‌دانند در آرزو‌های بزرگِ تو کوچکترین جایی‌ ندارند ...

همان آدم‌هایی‌ که همین گوشه کنار‌ها هستند برای وقتی‌ که دل‌ تو پر درد می‌‌شود و چشمان تو پر اشک.
که ناگهان از هیچ کجا پیدایشان می‌‌شود ، در آغوشت می‌‌گیرند و می‌‌گذراند غمِ دنیا را رویِ شانه‌هایشان خالی‌ کنی‌. همان‌هایی‌ که لحظه‌ای پس از آرامشت ، در هیچ کجای دنیای تو گم می‌‌شوند و تو هرگز نمی‌‌بینی‌ ، سینه ی سنگین از غمِ دنیا را با خود به کجا می‌‌برند ...

همان آدم‌هایی‌ که آنقدر در ندیدنشان غرق شده‌ای که نابود شدن لحظه‌هایشان را و لحظه لحظه نابود شدنشان را در کنار خودت نمی‌‌بینی‌. همان‌هایی‌ که در خاموشیِ غم انگیز خود ، از صمیمِ قلب به جایِ چشمان تو می‌‌گریند ،
روزی که بفهمی چقدر برای همه چیز دیر شده است!!!

نویسنده: ناشناس

  • امیرحسین نخجوانی

از وقتی یادم می یاد تنها بودم.

تو دوران ابتدایی دوست های زیادی نداشتم. تو راهنمایی و دبیرستان هم یکی دوتا دوست بیشتر نداشتم.تو مدرسه بچه ها مسخرم می کردن چرا؟ چون مثلا تو دبیرستان وقتی همه دنبال رپ و راک و متالیکا بودن من عاشق تار لطفی و صدای شجریان بودم. وقتی همه جز کتاب های درسی هیچ کتابی نمی خوندن، من کتاب درسی نمی خوندم چون برام ملال آور بود (مخصوصا کتاب های مربوط به دین و تاریخ نه چون از دین و تاریخ بدم می یاد نه. چون کتاب های درسی دین و تاریخ واقعی رو نمی گن)

تنهایی وقتی بده که دور و برت پر از آدمه. یعنی یک عالم دوست و فامیل داری اما حس می کنی تنهایی. حکایت الان منه. وقتی رفتم دانشگاه دور و برم کلی آدم جمع شد. تو دوران مدرسه چون با بقیه فرق داشتم تردم می کردن تو دانشگاه چون با بقیه فرق دارم تحویلم می گیرن اما هنوز حس می کنم تنهام.

یه روز به دلیل سر درد شدید رفتم دکتر، از اون دکتر های پیر دنیا دیده. معاینه کرد گفت برو از سینوزیت هات عکس بگیر گرفتم بردم بهش دادم گفت چیزی نیست.

شروع کرد ازم سوال پرسیدن گفت: چند سالته؟

-  19سال (ماجرا مال سه سال پیشه)

- چند وقته این سر درد ها رو داری

- مقطعیه می یاد و می ره.

- دانشجویی؟

- بله

- چی می خونی؟

- عمران

- به این رشته علاقه داشتی؟

- راستش نه

- دوست داشتی چه کاره شی؟

- نویسنده

- چیزی هم می نویسی؟

- بله داستان کوتاه می نویسم.

- چه جور داستانی؟ فضای داستان هات چطوریه؟

- معمولا تلخه

- چرا؟

براش توضیح دادم که به نظرم دنیا جای شیرینی نیست، همه به فکر خودشونن، به خاطر یک اختلاف نظر کوچیک آدم می کشن کمی درباره ی سیاست و حکومت و جنگ عراق و ... گفتم. برایش از این که همیشه فکر می کنم تنهام گفتم و...

پرسید : فکر می کنی آدم تلخی هستی؟

گفتم: اتفاقا همه می گن فلانی خیلی خوش خندست.

یک کم فکر کرد و گفت: گریه می بارد از آن لحظه خندیدن ها / کار سختی ست نفهمیدن و فهمیدن ها!! درسته که نوزده سالته اما به اندازه ی یک مرد 50 ساله می فهمی. چون می فهمی سر درد داری، چون می فهمی تنهایی. اما دنیا همش اون طوری نیست که تو می گی،  بدی ها هستن. اما داخل اون بدی ها گاهی خوبی هایی هم پیدا می شه.

و بعد از نلسون ماندلا و گاندی و چند نفر دیگه گفت که چقدر سختی کشیدن تا خوب زندگی کنن.

دکتر اون روز با من یک ساعت حرف زد. این اولین بار بود که می دیدم یک دکتر این قدر برای مریضش وقت می گذاره.

 

و کلی ازش چیز یاد گرفتم

هنوزم فکر می کنم تنهام اما دیگه به تنهاییم نگاه بدی ندارم.

  • امیرحسین نخجوانی

مدرسه ی راهنمایی که من می رفتم هیئت داشت. مداح هیئت ناظم مدرسه، آقای میم بود. هر پنجشنبه مراسم داشتند. در واقع تمام سال برای او عاشورا بود. هر کس پنج شنبه ها به هیئت آقای میم می رفت ارج و قرب خاصی داشت. آقای میم به شدت تحویلش می گرفت و به اصطلاح نورچشمی هایش آنهایی بودند که پنجشنبه ها و 10 شب محرم می رفتند هیئتش. اگر نورچشمی هایش قوانینی که خودش در مدرسه حاکم کرده بود را رعایت نمی کردند هیچ نمی گفت اما ما که به هیئت نمی رفتیم...

تصمیم گرفتم یک شب بروم هیئت. مراسم در خانه ای کوچک نزدیک خانه ی ما برگزار می شد. نور چشمی ها همه مثل همیشه آنجا بودند. از دیدن من تعجب کردند. با خواندن زیارت عاشورا عزاداری شروع شد. بعد آقای میم شروع کرد به روضه خوانی. دیدم همه صدای هق هقشان بلند شد. اما من نمی توانستم گریه کنم. کمی که دقت کردم دیدم آنها هم گریه نمی کنند و فقط دارند ادا در می آورند. زار می زدند، الکی! به یکی از آنها که کنارم نشسته بود گفتم : چرا الکی گریه می کنی؟ گفت: می خـــوام آقای میم خوشحال شه.

نوبت به سینه زنی رسید. چراغ ها را خاموش کردند. اکثر بچه ها لخت شدند. اول آرام سینه می زدند بعد آرام آرام شور گرفتند آقای میم روی مبل بالا و پایین می پرید، حسین حسین می گفت و با مشت روی سرش می زد. تند تند می زند. بعد صدایش قطع شد از بالای مبل بی جان افتاد وسط جمعیت. بچه ها سراسیمه دورش جمع شدند. یکی چراغ ها را روشن کرد. من ترسیده بودم سیزده سالم بیشتر نبود فکر کردم آقای میم مرد. صاحبخانه آمد روی صورتش آب ریخت. و به صورتش سیلی زد. بچه ها این بار واقعا گریه می کردند، من هم. آقای میم به هوش آمد. مراسم تمام شد. آن شب شام هم ندادند.

چند ماه دیگر من 22 ساله می شوم الان نزدیک 10 سال است که به هیچ هیئتی نرفتم نه که نخواهم، نمی توانم.

 

  • امیرحسین نخجوانی