آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

 

آرامش مهم تر است یا سلامتی؟

لطفا قبل از خواندن ادامه ی مطلب پاسخ دهید. 

 

 

 

 

  • امیرحسین نخجوانی

انتخاب، کلمه ای که خیلی ها روی آن حساس اند. 

واقعیت این است که مخصوصاً در این دوره و زمانه انتخاب کردن تقریباً از بشر گرفته شده. 

چرا این حرف می زنم؟ به دنیا نگاه کنید. خیلی وقت ها این ما نیستیم که انتخاب می کنیم، این رسانه ها هستند که به شما می قبولانند که این را انتخاب کن. حالا آن چیز می تواند یک موبایل باشد یا یک فرد برای ریاست جمهوری. 

خوب که نگاه می کنید نمونه های فراوانی در زمینه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و... وجود دارد که نقش پر رنگ رسانه در انتخاب مردم را می توان در آن دید. انتخاب شدن دکتر احمدی نژاد در هر دو دوره ریاست جمهوری ایشان، انتخاب اوباما در دور اول ریاست جمهوری ایشان در آمریکا، تبدیل شدن کمپانی سامسونگ به عنوان یکی از مهم ترین غول های موبایل جهان، ورشکسته شدن نوکیا و... 

این اتفاق یک فاجعه است. 

+ خیلی می شه راجع به این موضوع نوشت شاید در چند پست درباره اختیار بنویسم. این مقدمه بود :) 

  • امیرحسین نخجوانی

ساعت فکر کنم دو یا دو و نیم ظهر بود، تا شروع کلاس بعدی یک ساعتی وقت داشتم. رفتم سلف یک ساندویچ خوردم و بعد رفتم نمازخانه. یکی از بچه ها دراز کشیده بود گوشه ی نمازخانه. رفتم پیشش. بعد از سلام و احوال پرسی و حرف های همیشگی دانشجویی بی مقدمه از من پرسید : اگه خدا بهت می گفت دوست داری کجا به دنیا بیای چی می گفتی؟ 

من بلافاصله گفتم: قطعا آمریکا 

او که پسر مذهبی بود گفت: تو غرب زده ای، اصلا خوشم نیومد، فکر نمی کردم این جوری باشی. کثیف تر از آمریکا وجود نداره، آمریکایی ها بودن که...

زدم وسط حرفش گفتم: آروم آروم ... پیاده شو با هم بریم. معلومه فرهنگ آمریکایی رو نمی شناسی. آمریکایی ها ذاتا ماجراجو اند، به شدت سخت کوش اند، ناامیدی تو کارشون نیست. به اطرافت نگاه کن اکثر چیزهایی که داری ازشون استفاده می کنی اولین بار تو آمریکا ساخته شده، از لامپ و آسانسور و پله برقی بگیر تا سس مایونز و موبایل و لپ تاپو اینترنت. آمریکا تنها کشور کاملا مستقله و تقریبا وابسطه به هیچ کشور نیست. آمریکا تنها کشوریه که آدم های مختلف با فرهنگ های متفاوت کنار هم دارن زندگی می کنن. یک کشور که فرهنگ تمام دنیا رو به ارث برده. می گی آمریکا جنایت کاره خب مگه ما ایرانی ها پسر پیغمبریم برو تاریخ ایران رو بخون ببین ایرانی ها چقدر جنایت کردن. همه ی کشور ها خون ریزی کردن، فقط که آمریکا نیست؛ ایران، ژاپن، عربستان، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، آلمان، بریتانیا، هند همه ی کشور ها تو تاریخشون خون ریزی و جنایت وجود داره. 

گفت: اما الان ... 

باز زدم وسط حرفش و گفتم: آمریکا قدرت داره. همه ی کشور ها زمانی که قدرت دارن زور می گن، این مهمترین خصلت قدرته

گفت: کوروش کجا زور گفته؟ 

گفتم: نمی دونم کوروش زور گفته یانه چون اطلاعاتی که ما از کوروش داریم واقعا کمه، اما هخامنشیان کل آتن رو آتش زدن. این جنایت نیست؟ 

گفت: چرا هست. 

گفتم: بفرما ...  ژاپنی ها کلی کره ای کشتن، چینی ها کلی تبتی کشتن، ایرانی ها کلی هندی و ترک و عرب کشتن، عرب ها کلی ایرانی و ترک و اسپانیایی کشتن. تاریخ بشر پر از جنگ و خون ریزی و جنایته. فکر نمی کنم خدا موجودی وحشی تر از انسان خلق کرده باشه. آمریکا جنایت کار نیست انسان جنایتکاره. 

حرفی نزد 

من هم قامت بستم.

  • امیرحسین نخجوانی

خسته و کوفته ساعت ده و نیم شب داشتم برمی گشتم خانه. برای این که از ترافیک همیشگی بزرگراه فرار کنم رفتم در یکی از خیابان های فرعی نور خیابان کم بود از دور دختری در کنار بلوار وسط خیابان با چادر سیاه را لحظه ای دیدم، داشت روی بلوک های بلوار وسط خیابان راه می رفت و با تلفن حرف می زد انگار، من از او فاصله داشتم اما حواسم بود. وقتی به چند متری اش رسیدم همین طور که داشت با موبایل حرف می زد و با سر پایین بی مقدمه آمد وسط خیابان. 

فرض کنید در آن تاریکی و نور کم با آن چادرسیاه من این خانم را ندیده بودم و به او می خوردم، چه فاجعه ای می شد؟ وجداناً اگر به دختر می خوردم من مقصر بودم یا او؟ آیا بی ملاحظه بودن حد ندارد؟ 

من نمی دانم این خانم ها چرا متوجه نیستند که حتا در خیابان فرعی خلوت هم باید موقع عبور از خیابان جانب احتیاط را رعایت کرد؟ بارها دیدم خانم ها یا در حال صحبت کردن با هم یا در حال صحبت کردن با موبایل از خیابان عبور می کنند بدون این که نگاه کنند که آیا ماشین هست یا نه، بوق هم که می زنی طلب کارانه می گویند " اوی چه خبره، حواست رو جم کن " !!!!  

یاد یک خاطره افتادم؛ یک بار باز هم برای فرار از ترافیک زدم به کوچه پس کوچه وارد یک کوچه شش متری شدم دیدم دو خانم دارند وسط خیابان گرم صحبت، خیلی آرام و با عشوه راه می روند، راه طوری بود که نمی توانستم از کنارشان رد شوم از طرفی پشتم هم داشت ماشین می آمد. بوق زدم کنار نرفتند باز بوق زدم انگار نه انگار. دیدم نمی شود، آرام طوری که آسیبی نبیند زدم به یکی از خانم ها برگشت و شروع کرد به فحش دادن که "چه خبره فلان فلان شده و..." پنجره را کشیدم پایین گفتم "صدا چرخ ماشین و موتور و بوق ماشین رو نشنیدید گفتم لابد ناشنوا هستید" بعد گفت "کر باباته" من هم پنجره را دادم بالا و راهم را ادامه دادم.

+ خانم های عزیز باور کنید خیابان را به نام شما نزده اند.  

 

  • امیرحسین نخجوانی

این ها خیلی آدم را اذیت می کند: 

حرف های نگفته ای که باید می گفتی 

حرف های گفته ای که نباید می گفتی 

حرف هایی که دوست داری بگویی اما نمی توانی بگویی 

حرف هایی که دوست داری بگویی اما نمی گذارند بگویی 

 

+ اولی و سومی از بقیه بیشتر آدم را می سوزاند به نظر من.

  • امیرحسین نخجوانی

ایمان، چیزی که این روز ها در حال کم رنگ شدن است. کلمه ای بسیار مهم و کلیدی. 

لطفا کمی به این کلمه بیشتر فکر کنیم. داریم از دستش می دهیم. ایمان به خدا را که هیچ ایمان به خودمان، اطرافیانمان به همه. این روزها همه به هم شک دارند.

چرا دنیا این طور شده چرا با این که این همه پیشرفت کرده ایم در انسانیت انقدر پس رفته ایم؟ این همه وسایل ارتباطی هست من همین الان می توانم با پسرخاله ام در نیویورک به راحتی حرف بزنم، تصویرش را ببینم و... اما 

ایمان یعنی چه؟ آیا نمی توان گفت ایمان نوعی اعتماد قلبی ست؟ چرا زمانه طوری با ما تا کرد که پدر به پسرش یا دخترش، زن به شوهرش، خواهر به برادرش اعتماد ندارد چه رسد به ایمان؟ 

 

 

 

  • امیرحسین نخجوانی

تا به حال این قدر طولانی در مترو نبودم. از ایستگاه مصلا تا شهر آفتاب. رفتار هایی که در مترو بعضی وقت ها می بینیم بسیار آزار دهنده است. آقا هل نده ها و دست فروش ها و... به کنار، نگاه ها و رفتارهای بی شرمانه ای که خودتان می دانید را می گویم. 

نزدیک های ایستگاه امام خمینی بودیم که پیر مرد چسبیده به زن نه چندان پیر و نه چندان جوان نشست، درحالی که به اندازه کافی جا بود که کمی فاصله را رعایت کند. نه با هم حرف می زدند ته حتا به هم نگاه می کردند. طوری که یقین پیدا کردم که غریبه اند و پیر مرد رفتار هایش به نظرم زننده بود. زن هم کاملا معذب به نظر می رسید و مدام  نفس عمیق می کشید و نیم نگاهی به پیرمرد می انداخت. باور کنید در نگاه های زن تنفر و انزجار می دیدم. چند ایستگاه گذشت. به خودم می گفتم زشت است خوبیت ندارد نباید به پیرمرد تذکر بدهی. اما از یک طرف حس بدی داشتم. آخرش طاقت نیاوردم و گفتم حاج آقا این خانم حالش خوب نیست مثل این که یه کم ازش فاصله بگیرید. پیرمرد بلافاصله گفت: این خانم با منه. 

و من ماندم چه بگویم؟ باورکنید اصلا اصلا شبیه آشنا ها نبودند. چندین ایستگاه اصلا با هم حرف نزدند و فقط نیم نگاه های شرم آور پیرمرد بود و نگاه های عجیب پر از انزجار زن. حتما توهم من بوده. حتما من خیالاتی شدم فکر کردم رفتار پیرمرد زشت و زن ناراحت بوده. به هر حال من عذر خواهی کردم. 

+ رفتار من درست نبود. دوستان لطفا اصلا دیگران را قضاوت نکنید.

  • امیرحسین نخجوانی

حتما به این طور افراد بر خورده اید. آدم هایی که من به شخصه این اخلاقشان را اصلا نمی پسندم. 

بعضی ها هستند که با بدترین لحن ممکن و با سخیف ترین کلمات ممکن، بد ترین توهین ها را به آدم می کنند و وقتی واکنش نشان می دهی با قیافه ای حق به جانب می گویند " شوخی کردم بابا بی جنبه ای چه قدر آدم نمی تونه دو دقیقه صمیمی باهات حرف بزنه. " 

واقعا چی باید گفت؟ توهین کردن صمیمیت است؟ اگر هست من نمی خواهم با کسی صمیمی باشم. از پشت کوه که نیامده ام می فهمم شوخی چیست توهین چیست. بعضی وقت ها بعضی ها رفتار هایی از خودشان نشان می دهند که فکر می کنم آیا این ها واقعا در یک خانواده ایرانی بزرگ شده اند؟ کم نمی شناسم کسانی را که مدام در حال سفر اند به کشور های مختلف دنیا و همه آنها می گویند ایرانی ها در  جهان به دو چیز مشهور اند یک بسیار نجیب اند دو خیلی حرفه ای دروغ می گویند :) راستش دومی که درست است :)) اما چند وقتی می شود که نجابت را داریم فراموش می کنیم انگار.

باور کنید توهین کردن صمیمیت نیست. 

  • امیرحسین نخجوانی

ابتدای فصل لیگ برتر انگلستان، زمانی که هنوز تنور بازی ها گرم نشده بود رسانه ها احتمال این که امسال کدام تیم قهرمان لیگ جزیره شود را اعلام کردن. احتمال قهرمانی لستر سینی در آن زمان یک به پنج هراز بود. یعنی در ابتدا فصل کارشناسان فوتبال انگلیس حتا به این که ممکن است این تیم قهرمان شود می خندیدن و آن را به عنوان جوک و شوخی برای هم تعریف می کردند (احتمالا) 

اما در این میان پیرمردی که به آقای بازنده معروف بود با خود می گفت چرا که نه؟ و تلاش کرد. کلودیو رانیری به نظر من می تواند یک الگو برای همه ما جوان تر ها باشد. او در 65 سالگی زمانی که خیلی از مربی ها دارند به برنامه های خود برای بعد از بازنشستگی فکر می کنند کاری کرد کارستان. 18 بازیکن درجه دو فوتبال را تبدیل کرد به قهرمانان لیگ برتر جزیره، قهرمانی لستر تا همیشه در ذهن ها خواهد ماند و کلودیو به نظر من خود را با این قهرمانی جاودانه کرد. 

مردی که هرگز تسلیم نشد. مردی که هیچ وقت افتخار بزرگی کسب نکرده بود حالا زبان زد خاص و عام است. 

من از او یاد گرفتم که هرگز تسلیم نشوم هرگز.

 

 

  • امیرحسین نخجوانی

در جایی به نقل از پروفسور مجید سمیعی خواندم که چند چیز به مغز آسیب می رساند که شامل : نخوردن صبحانه، بستن سر به هنگام خواب، کم خوابی، حرف نزدن، مصرف دخانیات مصرف بیش از حد مواد قندی و موارد دیگری که به خاطر نمی آورم. 

تمام موارد را تقریبا اکثریتمان شنیده بودیم به غیر از حرف نزدن. جالب است که حرف نزدن به مغز آسیب می رساند. البته این مسلما  معنی اش این نیست که پر حرفی ذهن را تقویت می کند.

درباره ی لحن قبلا نوشته بودم این بار می خواهم درباره ی خود حرف زدن صحبت کنم. 

خوب که به حرف زدن افراد نگاه کنید می بینید که خیلی وقت ها برای رساندن منظورشان از جمله ی اشتباه استفاده می کنند یا کلمه را اشتباه می گویند مثلا در مترو خط چهار تهران یکی از این فروشندگان کلاه می فروشد. چون من از مترو خط چهار زیاد استفاده می کنم بار ها با ایشان رو به رو شده ام و همیشه از شنیدن این جمله اش تاسف می خورم که داد می زند : " کلاه های فری سایز کشی بدم فقط دو تومن، با دو تومن کلاه می گذارم سرتون! " یا وانتی هایی که سر ظهر می آیند و لوازم منزل خریدارند به جای آبگرمکن، آب گرمکن خریدارند؛ مگر گرمکن آب دارد که شما آب گرمکن را می خری برادر!

دوستی داشتم که خودش را ما خطاب می کرد، اصلا بلد نبود بگوید من می گفت ما. چندین بار غیر مستقیم و در قالب سوال های دوستانه به او گفتم که این درست نیست که به جای "من" از " ما " استفاده می کنی اما کو گوش شنوا. 

خیلی وقت ها هم دیده ام که کلمات جمع را جمع می بندند مثلا می گویند "اعمال های ما" به جای " عمل ها یا اعمال ما " 

بگذریم از مخفف های جدید که یکی از دوستان در وبلاگش به آن پرداخته مثل "خواهش" به جای " خواهش می کنم " یا "بزنگ" به جای " به من زنگ بزن " یا " اس دادم " به جای " پیغام فرستادم "

علت این درست حرف نزدن ها چیزی جز عدم مطالعه کافی نیست. کسانی را می شناسم که به غیر از کتاب های درسی شان لای هیچ کتابی را باز نکرده اند. آدم هایی را می شناسم یادشان نمی آید که اصلا کتابی خوانده باشند.

جامعه تحصیلکرده ما مهندسین ما دکترهای ما، تاریخ مملکت خودشان، قوانین دینشان را نمی دانند،سر شناسان ادبیاتشان را نمی شناسند. کافیست به آنها بگویی چرا؟ می گویند تخصص ما چیز دیگریست!!!!!!! از یک مهندس برق پرسیدم:" آخرین مقاله ای که در مورد تاسیسات برقی خوندی کی بود؟" با خنده گفت: " زمان دانشجویی " گفتم: " یعنی حتا مجله نظام مهندسی رو هم نمی خونی؟ " گفت: " ای بابا کی وقت می کنه. " این هم از تخصص!

آدم های بی سواد با مدرک های تحصیلی آنچنانی و پر مدعا که شروع می کنند در مورد همه چیز حرف می زنند. یکی از نزدیکان من میکروبیولوژیست است و در سازمان استاندارد مشغول به کار. یک روز که به خانه ما آمده بود مهمانی نمی دانم چه شد که بحث به جای سیاست و ورزش که معمولا نقل مجالس این چنینی است به سمت ادبیات کشیده شد. این آقا هم خیلی شیک آمد گفت بله آقای هدایت بی سواد بوده یک مشک چرت و پرت را به عنوان داستان چاپ کرده و همین طور بدگویی پشت بد گویی، من دیگر طاقت نیاوردم گفتم: "آقای سین می شه چند تا از کار های هدایت رو نام ببرید" گفت: "مثلا داش آکل گفتم: "خوب" گفت: "والا دیگه حضور ذهن ندارم"، گفتم: " چندتا از کارهاشون رو خوندید؟" گفت: " والا چند تایی رو خوندم" گفتم : " بوف کور رو خوندید؟ " گفت: "نه" گفتم: "سه قطره خون رو خوندید؟" گفت : "نه" گفتم: "همین داش آکل رو چی این رو خوندید؟" گفت: "فیلمش را دیدم" گفتم: " می دونید سوررئالیسم چیه؟" سکوت کرد  گفتم: " ببخشید شما که نمی دونید، مطالعه ندارید چرا درباره هدایت و ادبیات حرف می زنید؟" ناراحت شد و گفت: " دست شما درد کنه یعنی می گی من نفهمم " گفتم : "نمی دونم والا خدا می دونه" و در ادامه پدرم وسط حرف پرید و بحث عوض شد. 

این همه گفتم که چند نتیجه بگیرم اول درست حرف بزنیم، کلمات را درست به کار ببریم و درست تلفظ کنیم. دوم مطالعه کنیم خیلی زشت است که ایرانی باشی و ندانی مادر اسفندیار که بوده؟ یا ندانی سلسله ساسانیان را چه کسی پایه گذاری کرده؟، سوم در زمینه ای که بر آن تسلط داریم صحبت کنیم.

برایتان سلامتی و آرامش آرزو می کنم. 

التماس دعا   

  • امیرحسین نخجوانی

بعد از یک هفته ی شلوغ، جمعه صبح هوس کردم مطلبی بنویسم که مدت هاست  برای من به یک دغدغه تبدیل شده. 

مسئله ی لحن

متاسفانه خیلی از ما ایرانی ها به این نکته توجه نمی کنیم که این لحن است که باعث می شود یک سخن تاثیر گذار باشد. حکایت کلام و لحن مثل حکایت شیرینی و ظرفش است. فرض کنید به یک مهمانی رفته اید، میزبان شیرینی های مرغوب و با کیفیتی برای شما تدارک دیده اما ظرفی که شیرینی ها درون آن است به شدت کثیف است. ممکن است شیرینی را بردارید و حتا بخورید، اما آن شیرینی فکر نمی کنم خوشمزه باشد. 

ممکن است ما حرف های زیبایی بزنیم اما وقتی با لحن پرخاشگر، تحقیر کننده و عصبی این حرف ها زده شود نه تنها موثر نیست بلکه ممکن است تاثیر عکس داشته باشد. 

آیا لحن به مخاطب بستگی دارد؟ 

مسلما دارد. یک مهندس نمی تواند با کارگر ساختمان محبت آمیز صحبت کند باید اقتدار داشته باشد و به قولی دیسپلین خود را حفظ کند وگرنه کارگر از او حساب نخواهد برد. 

انتخاب کردن لحن درست بسیار مهم است و بسیار بسیار سخت. به خاطر همین است که آدم های عاقل و فرهیخته معمولا کم حرف اند. نمی دانم تا به حال این اتفاق برای شما افتاده یا نه؛ اصولا ما جوان ها میانه ی خوبی با نصیحت شدن نداریم اما بعضی وقتی یک نفر می آید جمله ای می گوید و می رود، آن جمله را ممکن است صد بار از دهان صد نفر شنیده باشیم اما به دلمان می نشیند. و تا آخر عمر می شود آویزه گوشمان. مثلا یک بار با پیرمردی در اتوبوس هم کلام شدم بیشتر او حرف می زد و من گوش می دادم. داشتیم به  ایستگاهی می رسیدیم که می خواست پیاده شود، جمله ی آخرش هرگز یادم نمی رود، " پسرم خدا با چشم های تو می بینه با گوشهات می شنوه. خدا درون آدم هاست. موقعی انجام دادن هر کاری یادت باشه خدا می بینه " به ایستگاه که رسید آرام بلند شد و رفت. خوب این جمله را من هزار بار شنیده بودم اما چنان تاثیری روی من گذاشت که دقیقا موقع انجام دادن هر کاری این جمله این پیرمرد به ذهنم می یاد.

ان شاء الله همه بتوانیم بفهمیم که چه زمانی چه طور و به چه شکلی حرف بزنیم. 

التماس دعا

دکتر محمد جواد ظریف کسی که خوب می داند چطور صحبت کند.

  • امیرحسین نخجوانی

خیلی از خودش بزرگ تر بود. چیزی شبیه عصا که اصلا معلوم نبود چه بود، معلوم نبود از کجا آورده بودش. به سختی فراوان آن را می کشید و جلو می برد. گاه آن را به زمبن می گذاشت لحظه ای استراحت می کرد و دوباره به دهان می گرفت و به سمت لانه اش می برد. پیچ و خم های فرش را استادانه رد می کرد. گاهی دانه اش به پرز های فرش گیر می کرد، دانه را زمین می گذاشت و دور آن می چرخید تا بفهمد گیر از کجاست، گیر را برطرف می کرد و به حرکتش ادامه می داد. عقب عقب می کشد، جلو جلو می راند، گاه می ایستاد و کوتاه زمانی استراحت می کرد و دوباره می رفت. 

به نزدیک لانه رسید. لانه گوشه ی قرنیز کنار دیوار بود، باید از قرنیز بالا می رفت تا محموله ی گرانبهایش را به مقصد برساند و مغرورانه به همکارانش بگوید ببینید چه چیزی آورده ام! سعی کرد دانه را به سمت بالا بکشت، نتوانست، دانه افتاد. دوباره سعی کرد، از راهی دیگر، نتوانست، سه بار، چهار بار، پنج بار، دانه را رها کرد. 

فکر کردم بی خیال شد. اما نه داشت دور و بر لانه را می گشت تا راهی پیدا کند. این دانه برایش ارزش زیادی داشت. به همین آسانی به دستش نیاورده بود که به این راحتی از دستش بدهد. درمانده شده بود. هی می چرخید تا راهی بیابد، راهی نبود هر از گاهی به سمت دانه می آمد ببیند سر جایش هست یا نه، خیالش که راحت می شد دوباره به کشتن ادامه می داد. 

دانه را برداشتم و نزدیک دهانش گرفتم دانه را گرفت، بلندش کردم و آرام گذاشتمش کنار لانه اش لحظه ای رفت توی لانه و بعد آرام آمد و دانه اش را برداشت و به داخل برد. 

بزرگی را گاهی در موجودات کوچک می توان یافت.

 

  • امیرحسین نخجوانی
مدتی ست که به این نتیجه رسیده ام اما سعی می کردم کتمانش کنم اما امروز می خواهم اعتراف کنم که هر چه بیشتر جلو می روم بیشتر متوجه می شوم که چقدر نمی دانم. 
بله می دانم سقراط، ابن سینا و خیلی های دیگر هم این را گفته اند و چیز جدیدی نیست.بعضی (شاید هم خیلی) از افکار و عقاید من سطحی است و باید عمیق تر شود. بیایید به این فکر کنیم. به این که ما دانای کل، دانای مطلق عقل کل و غیره نیستیم. سعی کنیم از همه یاد بگیریم. دلیل نمی شود چون من مهندس عمران هستم یک دیوار چین، بنا یا یک کف کار نتواند به من چیزی بیاموزد. 
به نظرم کسی که تشنگی اش برای یادگیری را از دست دهد مرده. 
  • امیرحسین نخجوانی

شاید بگویید این چه سوال مسخره ایست و بعد بگویید چو دانی و پرسی سوالت خطاست. 

اما این سوال می تواند خیلی هم ساده نباشد. بله مطمئنا جواب اصلی این است که کار می کنیم تا پول در بیاوریم و بهتر زندگی کنیم. این جواب به نظرم جواب ساده لوحانه ایست. آدم هایی وجود دارند که انقدر پول و سرمایه دارند که اگر تا چند نسل بعد خانواده هم فقط خرج کنند باز هم تمام نمی شود اما همین آدم ها بیشتر از همه کار می کنند. به این سادگی ها هم که می گویید نیست. 

بعضی ها کار می کنند که پول در بیاورند و هدف اصلی و تنها هدفشان همین است. 

بعضی ها کار می کنند که به مردم خدمت کنند و در ازای این خدمت پولی هم بگیرند. اینها ملاک اصلی برایشان خدمات رسانی ست نه پول. 

بعضی ها کار می کنند که بی کار نباشند. یعنی چه؟ یعنی پول به اندازه ی کافی دارند و خدمت کردن به مردم هم برایشان خیلی مهم نیست، فقط از خانه نشینی بی زار اند. 

بعضی ها کار می کنند که خود را فراموش کنند. کار باعث می شود به مشکلات خاصی که دارند فکر نکنند. حتما به این جور افراد مواجه شده اید این ها از تمام گروه های ذکر شده در بالا و گروه های گفته نشده بیشتر کار می کنند. مشکلاتی دارند که حل نشدنی است و از حل نشدش رنج می برندو کار زیاد باعث می شود که کمتر به آن مشکلات فکر کنند. کار به این ها آرامش می دهد. در واقع این ها کار می کنند که فکر نکنند. به آن مشکل یا مشکل های خاص فکر نکنند. مشکل می تواند بیماری لاعلاج فرزند یا همسرشان باشد یا تنهایی که نمی توانند با کسی قسمت کنند یا هر چیز دیگر. مهم این است که این افراد دارند فرار می کنند نه از آن مشکل که از خودشان. آنها خود را شکست خورده می پندارند و به همین دلیل هم با کار کردن زیاد فراموش می کنند خودشان را.

به نظرم این ها آدم های ضعیفی هستند (هر چند فعلا خودم هم در این دسته هستم) چرا؟ چون دارند پنهان می شوند، فرار می کنند. بعضی هاشان واقعا کاری از دست شان بر نمی آید این ها را کنار می گذاریم اما خیلی هاشان می توانند مشکلی که در ذهنشان غیر قابل حل است حل کنند. فقط دل دریایی می خواهد. 

شاید بگویید تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی برد. راست می گویید. خوابم نمی برد چون من هنوز یک دل دریایی ندارم.

همین! 

دلتان دریایی 

التماس دعا

  • امیرحسین نخجوانی

  • امیرحسین نخجوانی

دشت هایی چه فراخ 
کوه هایی چه بلند 
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ 
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم 
پی خوابی شاید 
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی 
پشت تبریزی ها 
غفلت پاکی بود که صدایم می زد 
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم 
چه کسی با من حرف می زد ؟ 
سوسماری لغزید 
راه افتادم 
یونجه زاری سر راه 
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ 
و فراموشی خاک 
لب آبی 
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب 

من چه سبزم امروز 
و چه اندازه تنم هوشیار است 
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه 

چه کسی پشت درختان است ؟ 
هیچ می چرد گاوی در کرد 
ظهر تابستان است 
سایه ها می دانند که چه تابستانی است 
سایه هایی بی لک 
گوشه ای روشن و پاک 
کودکان احساس! جای بازی اینجاست 

زندگی خالی نیست 
مهربانی هست سیب هست ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد 

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح 
و چنان بی تابم که دلم می خواهد 
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه 
دورها آوایی است که مرا می خواند

 
سهراب سپهری
  • امیرحسین نخجوانی

  • امیرحسین نخجوانی
خطاهایی را بخشیده ام که تقریبا نابخشودنی بودند .
تلاش کردم تا جایگزینی برای افراد غیرقابل جایگزین پیدا کنم ،
و افراد فراموش نشدنی را فراموش کنم ...
به دست افرادی که انتظارش نمی رفت دچار یاس شدم ،
ولی افرادی را هم ناامید کردم ...
کسی را در آغوش کشیدم تا پناهش باشم .
موقعی که نباید ، خندیدم ...
دوستانی ابدی برای خویش ساختم .
دوست داشتم و دوست داشته شدم ...
ولی گاهی اوقات هم پس زده شدم .
دوست داشته شدم و بلد نبودم دوست داشته باشم .
فریاد کشیدم و از این همه خوشی بالا و پایین پریدم .
با عشق زیستم و وعده هایی ابدی دادم ،
ولی بارها قلبم شکست ...
با شنیدن موسیقی و تماشای عکس ها گریستم ...
تنها برای شنیدن صدایی تلفن کردم ...
عاشق یک لبخند شدم ...
قبلا تصور میکردم که با این همه غم خواهم مرد ،
و از اینکه شخص بسیار خاصی را از دست دهم ،
می ترسیدم (که از دست هم دادم ) ...
ولی زنده ماندم ، و هنوز هم زندگی می کنم !
و زندگی ... از آن نمیگذرم ...
و تو ... تو هم نباید از آن بگذری ...
زندگی کن !
آنچه واقعا خوب است ،
این است که با یقین بجنگی ،
زندگی را در آغوش بکشی ،
و با عشق زندگی کنی ...
و شرافتمندانه ببازی و با جرات پیروز شوی .
چون دنیا متعلق به کسانی است ،
که جرات به خرج می دهند ...
زندگی برای این که بی معنی باشد ،
خیلی خیلی زیاد است ... !
 
چارلی چاپلین 
 
  • امیرحسین نخجوانی

خوب بعد از دو تا نوشته ی رمانتیک، می خواهم به یک مشکل واقعا جالب بپردازه. 

مشکلی به نام سلفی و دسته بیلی به نام منوپاد. 

یکی از عادات من که مدتی ست خوشبختانه ترکش نکردم هرهفته به کوه رفتن است. من تهران زندگی می کنم و واقعا بعد از یک هفته شلوغ پر از دود و ترافیک و بوق و... چند ساعتی در طبیعت بودن لازم است وگرنه با این وضعیت آدم کلافه می شود. 

معمولا با گروهی که داریم تابستان درکه می رویم (به دلیل خنکی هوا) بهار، پاییز و زمستان توچال یا کلکچال. جای همه ی شما خالی.

اما این مقدمه را نوشتم تا به حرف اصلی ام برسم. آدم هایی که به کوه می آید چند دسته اند، بعضی ها می آید کوه برای این که ورزشی کرده باشند، این ها معمولا تا جایی که توان داشته باشند بالا می روند. بعضی می آیند که دوستانشان را همراهی کنند یعنی خیلی برایشان فرقی ندارد که به هدفی برسند هرجا که دوستان گفتند برگردیم آنها هم برمی گردند، بعضی هم فقط آمده اند که عکس بگیرند برای شبکه های اجتماعی! دسته بیل (منو پاد) به دست قدم به قدم می ایسند صورت خود را کج و کوله می کنند و عکس می گیرند. و هنوز به اصل کوه نرسیده در همان ابتدای راه بعد از عکاسی های مختلف از زوایای متنوع بر می گردند. 

این ها آیا از کوه لذت می برند؟ اصلا به غیر از صفحه ی موبایل جایی را می بینند؟ صدای آب را می شنوند؟، سردی آب را لمس می کنند؟ بوی گیاهان کوهی را استشمام می کنند؟ من که بعید می دانم. 

این همه عکس به چه دردی می خورد؟! عکس گرفتن اصلا بد نیست من و گروهم هم عکس می گیریم اما بعضی از آدم ها می آیند کوه که فقط سلفی بیندازند با دسته بیل های گران قیمتشان.

من یکی از آن آدم هایی هستم که حداکثر اسفاده را از تکنولوژی می کند. اما ببینید گاهی واقعا باید این تکنولوژی را برای یک ساعت هم که شده کنار گذاشت. طرف آمده کوه، یک سره سرش در گوشی اش است یا دارد عکس می گیرد یا دارد کار های دیگر می کند. ولله گوشی همیشه هست اما لذت سبزی درختان، صدای آب و... همیشه نیست. 

خواهش می کنم یاد بگیریم به موقع از وسایلمان استفاده کنیم. 

  • امیرحسین نخجوانی

چرا وقتی مرگ می آید ما ناراحت می شویم؟ خودم را مثال می زنم چند وقت پیش پدر شوهر خاله من (به رابطه ی نسبتا دور فامیلی دقت کنید) فوت کرد و من سر مراسم تدفین ایشان بی اختیار گریه می کردم و اصلا نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و مدام از خودم می پرسیدم چرا گریه می کنی؟ 

و جوابش خیلی هم سخت نیست. من فکر می کنم وقتی کسی می میرد ناخودآگاه انسان یاد خودش می افتد، به خودش می گوید که ببین این اتفاق برای تو هم رقم خواهد خورد، تو هم امروز یا فردا خواهی مرد. و در واقع برای خودت می گریی نه برای کسی که مرده یا کسی که صاحب عزاست. به خودت نهیب می زنی که چه داری؟ اگر فردا مردی و حساب و کتابی وجود داشته باشد چه می خواهی بگویی؟ 

 

به خاطر همین است که می گویند به قبرستان بروید، یاد مرگ دو چیز به ما می دهد که متناقض است. اول ترس از این که قرار است بعد از مرگ چه اتفاقی بیفتد. دوم آرامش! بله وجود مرگ باعث آرامش است به قول سهراب " ... و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت ... " چرا مرگ باعث آرامش است؟ وقتی می فهمی روزی سختی تمام می شود این آرامش بخش است. هیچ کس در دنیا آرام نیست همه مشوش اند همه نگران اند این فکر که ثروت باعث آرامش است نادرست است ثروت ممکن است ایجاد امنیت کند اما آرامش خیر. 

رفتن به قبرستان و دیدن این که مردم می میرند این موضوع را به ذهن می رساند که زمان در گذر است. شاید فردا تو در این چاله ها باشی. کمی به اطرافیانت محبت کن، به کسانی که دوستشان داری بگو دوستشان داری بگو عاشقشان هستی، کمی به کسانی که فکر می کنی می توانی کمک کنی، کمک کن. کمک الزاما مالی نیست ممکن است یک لبخند، خاموش کردن یک چراغ اضافه، کمتر آب هدر دادن و... کمک شایانی به دیگران بکند. 

پس

... و نترسیم از مرگ 

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ _ گلو می خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاهی ودکا می نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم :

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا , می شنویم.

  • امیرحسین نخجوانی