جهان از نگاه من

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

جهان از نگاه من

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

جهان از نگاه من

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

۲۸ مطلب با موضوع «تحیلی مسائل فردی» ثبت شده است

بعضی آدم‌ها اسیر محبت‌اند، بعضی اسیر عشق، بعضی هم اسیر پول و قدرت و...

اسارت واژه‌ی غریبی‌ست که دلم می‌خواهد اگر فرصت‌اش پیش آید درمورد آن مفصل بنویسم. 

 

ادامه دارد ...

  • امیرحسین نخجوانی

این روز‌ها همه‌اش به این جمله فکر می‌کنم: «اگر این آخرین باری باشه که... »

خیلی وقت‌ها لحظه‌هایی در زندگی هست که واقعا درک‌اش نمی‌کنیم، حسش نمی‌کنیم، می‌گذاریم بگذرند و چرا؟ شاید آن آخرین بار باشد چرا استفاده نمی‌کنیم از لحظات؟ چرا لذت نمی‌بریم از لحظات با هم بودن؟ چرا به طعم بستنی که داریم می‌خوریم فکر نمی‌کنیم؟ چرا باور نمی‌کنیم که این شاید آخرین بستنی زندگی ما باشد؟

وقتی به این باور برسید که این شاید آخرین بار باشد، دنیا برای شما  عوض می‌شود. وقتی مادرتان را می‌بینید از ته قلبتان به او محبت خواهید کرد چون شاید آخرین بار باشد که می‌بینیدش، وقتی کاری به شما واگذار می‌شود سعی می‌کنید به بهترین شکل انجام‌اش بدهید چون شاید آخرین مسئولیت زندگی‌تان باشد، به غذایی که می‌خورید بیشتر فکر خواهید کرد و مزه‌اش را بهتر حس می‌کنید چون ممکن است این آخرین بار باشد که آن غذا را می‌خورید. شاید در لحظه زندگی کردن بهترین روش زندگی کردن باشد نه؟ 

  • امیرحسین نخجوانی

- این اتوبوسه؟

- آره مامان جان 

- صندلیمون کدومه؟ 

- هر کدوم رو دوس داری بشین 

- این 

- باشه بشین 

- به بابا زنگ بزنیم بگیم اتوبوس سوار شدیم 

- نه پسرم بابا سر کاره 

- زنگ بزنیم دیگه

- خونه رسیدیم بهش می‌گیم 

- باشه 😔 .... من می‌خوام رو اون یکی صندلی بشنیم 

- نمی‌شه پسرم دیگه جا عوض کنی 

- چرا آروم می‌ره ؟ 

- ترافیکه خب

- کی پیاده می‌شیم؟ 

- ایستگاه بعد 

- اون آقاهه پیره؟ 

- زشته پسرم با انگشت نشون نده 

- یعنی پاش درد می‌کنه 

- شاید

- منم پیر می‌شم؟ 

- بزرگ می‌شی 

- ولی من نمی‌خوام پام درد بگیره 

- پاشو مامان جان باید پیاده شیم 

- به بابا زنگ بزنیم؟ 

  • امیرحسین نخجوانی

از زمانی که انسان توانسته اثری از خود به جای بگذارد. موضوع پرستش و خدا هم دیده می‌شود. و این در تمام جهان وجود داشته از مایاها در آمریکای مرکزی تا مصر در آفریقا و مردم شرق دور همواره به شکلی به دنبال پرستش و ستایش چیزی بوده‌اند. حالا شکل آن متفاوت بوده. در یونان باستان معبد خدایان بوده و زئوس خدای خدایان، عرب‌ها بت پرست بودند و در هند و ایران میتراپرستی رواج داشته و به مرور شکل این پرستش با به وجود آمدن ادیان توحیدی به یکتاپرستی گرویده است.

چرا از ابتدا انسان میل و نیاز به پرستیدن و ستایش داشته اگر خدایی وجود ندارد؟ وقتی از وجود چیزی خبر نداریم و نمی‌دانیم وجود دارد، قاعدتا به آن احساس نیاز هم نمی‌کنیم. انسان وقتی نیاز به چیزی دارد یا آن چیز وجود دارد یا آن را به وجود می‌آورد. آیا خدا ساخته‌ی ذهن بشر برای آرام کردن و رفع این نیاز است؟ اگر خدا یک وهم است؟ پس معجزاتی که در کتاب‌های دینی و بعضاً تاریخی ذکر شده چیست؟ اتفاق‌هایی که در عصر حاضر هم اتفاق افتاده و هیچ توجیه علمی ندارند چه؟ یعنی ذهن بشر این‌قدر قدرتمند است؟ من که بعید می‌دانم. 

در سال‌های اخیر در جامعه ایران پدیده‌ی (ظاهراً) خدا ناباوری رواج پیدا کرده و رو به گسترش است. من با برخی از این افراد برخورد داشتم و وقتی با آن‌ها صحبت کردم به این نتیجه رسیدم که آنها حتا نمی‌دانند خدا ناباوری دقیقا چیست و در ادامه‌ی صحبت‌هاشان و وقتی همین سوال‌ها را با آن‌ها مطرح می‌کنم به این نتیجه می‌رسیم که آنها نه خداناباور که دین ناباور‌اند‌ اما این پدیده‌ی دین ناباوری از چه چیز نشئت می‌گیرد؟ دوست دارم در مورد این موضوع بیشتر صحبت کنم 

 

  • امیرحسین نخجوانی

با گوشت و پوست خود تجربه کرده‌ام و می‌خواهم این تجربه را با شما به اشتراک بگذارم. 

هر اتفاقی (چه خوب چه بد) برایمان افتاد، ریشه در خود ما دارد. مولانا هم می‌گوید: بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست/از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی.

شاید بهتر باشد منظورم را دقیق‌تر بگویم؛ وقتی مثلا در امتحانی نمره‌ی خوبی کسب نمی‌کنیم، نباید گفت امتحان سخت بود. ماهیت امتحان همین است، باید سخت باشد چون ابزاری برای محک زدن ماست. این ماییم که باید خودمان را برای همه‌ی شرایط آماده کنیم، این ماییم که باید همه‌ی احتمالات ممکن را در نظر بگیریم، این ماییم که باید سعی کنیم به چیزی که می‌خواهیم برسیم.

امتحان یک مثال ساده بود. این موضوع به همه‌ی جوانب زندگی قابل بست است. می‌دانم، می‌توان گفت خیر، خیلی از مسائل اجباری‌ست؛ جبر جغرافیا، زمان، ایدئولوژی و... آن‌ها را به ما تحمیل می‌کند اما سوال من این است که آیا طرز برخورد ما با این جبر‌ها هم تعیین شده است؟ این که ما چطور آن‌ها را مدیریت می‌کنیم هم به ما تحمیل شده؟ به نظر من خیر. این‌ در اختیار من است. کنشی که اتفاق می‌افتد را من تعیین نمی‌کنم اما واکنش را چطور؟ واکنش در اختیار من نیست؟ 

وقتی اتفاقی در زندگی ما افتاد اول باید خودمان را مدیریت کنیم، بعد باید ببینیم چطور باید با آن اتفاق مواجه بشویم و در مقابل‌اش واکنش نشان دهیم. این موضوع در کار‌های گروهی و سایر مواردی که خواسته‌ی ما به نوعی به تصمیم، خواست، نظر و اراده‌ دیگران هم وابسته است و به نوعی در وقوع‌اش دیگران هم موثراند بسیار بیشتر نمود پیدا می‌کند. ما باید دیگران، شرایطشان، نگاهشان، جهان‌بینی‌شان و رویکردشان را ببینیم و منعطف عمل کنیم در این شرایط اگر سایرین در نظر گرفته نشوند محکوم به شکست خواهیم بود و این شکست به آن‌ها ارتباطی ندارد، چون این ما بوده‌ایم که بدون در نظر گرفتن آن‌ها بر خواسته‌ی خودمان تاکید کرده‌ایم. 

  • امیرحسین نخجوانی

شاید این ماجرا برای شما هم اتفاق افتاده باشد: 

دوستی داشتم که هر وقت مرا می‌دید می‌گفت هر وقت خواستی بروی شهر ما بگو من بهت کلید بدهم برو خانه من. اصلا هم تعارف نکن. 

یک بار من برایم کاری پیش آمد که دقیقاً باید می‌رفتم به همان شهر 

زنگ زدم به آن دوست و موضوع را گفتم و دیدم بهانه می‌آورد که فلان و بیسال من هم چیزی نگفتم تشکر کردم و خداحافظی 

خیلی‌ها طبل توخالی اند. از دور صدایشان زیباست به عمل که می‌رسند ...

مراقب طبل‌های توخالی باشیم. 

  • امیرحسین نخجوانی

یکی از همکارها بی‌مقدمه گفت: این‌ها عقب نشینی کردن

مدیر گفت: آره رویترز هم نوشته بود. 

همکارم ادامه داد: اما فارس نوشته طرف اروپایی عقب نشینی کرده. 

مدیر شانه بالا انداخت 

من گفتم هر طرف خبر را طوری می‌نویسد که خودش دوست دارد.

بعد همه برگشتیم سرکار خودمان انگار که هیچ صحبتی نشده 

همین قدر بی‌تفاوت 

  • امیرحسین نخجوانی

صدایش هنوز توی گوشم است، همه‌اش از گذشته حرف می‌زد انگار از چهل و اندی سال پیش تا حالا هیچ اتفاق جذابی برایش نیفتاده بود. می‌گفت از قبل انقلاب تاکسی داشته، اولین تاکسی‌اش را ۲۵ سالگی، به قول خودش آقاش برایش خریده بود و از آن زمان تا حالا که ۷۳ ساله است راننده‌ی تاکسی بوده. از ۲ ریال کرایه گرفته بود تا الان که ۱۰ هزار تومان. 

بعد از چند دقیقه حرف زدن بی‌مقدمه ساکت شد. چند دقیقه‌ای سکوت بود و صدای مجری رادیو می‌آمد که سعی می‌کرد مخاطب پشت خط را مجاب به تقلید صدایی خاصی کند! 

با یادش بخیر دوباره شروع کرد به صحبت کردن. گفت یادش بخیر قدیمی‌ها بی‌سواد بودند اما خیلی چیزها می‌دانستند. آقام همیشه این داستان را برایمان تعریف می‌کرد که موسی به قومش گفت به من ایمان بیاورید آنها ایمان نیاوردند موسی که خسته شده بود به کوه تور رفت و مردم را نفرین کرد و از خدا برایشان طلب عذاب کرد خدا هم گفت عذابی سخت نازل خواهد شد موسی هم این موضوع را به قومش گفت و مردم به او گفتند حتا اگر عذاب هم نازل شود باز هم حاضریم بمیریم ولی به تو ایمان نخواهیم آورد و بعد تونل‌هایی بین خانه‌هایشان کندند تا هر چه دارند با هم استفاده کنند و اگر اتفاقی افتاد با هم باشند و اگر قرار است بمیرند، با هم بمیرند. روزها گذشت و از عذاب خبری نشد موسی از خدا علت را جویا شد و خدا گفت آنها به هم رحم کردند، من آفریننده ی آنانم، چطور به آنها رحم نکنم! 

بعد گفت مردم به هم رحم نمی‌‌کنند! بی‌مسئولیت‌اند!

پیرمرد دیگر تا وقتی پیاده شدم چیزی نگفت و فقط زیر لب گاهی چیزی زمزمه می‌کرد. 

  • امیرحسین نخجوانی

چقدر درباره اش فکر کرده اید؟

چرا ستون دین است؟ چرا می گویند مهمترین بخش دین است؟ چرا پنج بار؟ چرا هفده رکعت؟ چرا سوره ی حمد؟ چرا سوره توحید؟ و هزار سوال دیگر که می توان درباره ی نماز پرسید. 

چرا باید نماز بخوانیم؟ می توانید حرف هایم را دلیل منطقی تصور کنید یا ادعا ها و توهمات یک آدم مذهبی اما این نوشته ها حاصل چند سال فکر کردن و مطالعه و بحث با آدم های مختلف است. اولین بار که از یک نفر پرسیدم چرا نماز می خوانیم به سرعت پاسخ داد برای این که خدا را به خاطر نعمت هاش شکر کنیم. من همان زمان در دلم گفتم این که خیلی مسخره است! مگر خدا به تشکر ماها نیاز دارد که این کار را واجب کرده. شروع کردم به مطالعه و بحث کردن با آدم های مختلف چه اهل دین چه بی دین و فکر کردن درباره ی این موضوع. 

نماز صرفا برای تشکر از خدا نیست. خدا نیازی به تشکر ما ندارد. خدا، خداست. تنها چیزی که در این دنیا ثابت است. این ما هستیم که به نماز و او نیاز مندیم. نماز هر روز به ما یاد آوری می کند که موجودی هست، قوی تر از همه ی قدرت ها که دارد به ما نگاه می کند. ما را می بیند و از ما حمایت می کند. پس من فکر می کنم اولین دلیل برای خواندن نماز برای این است که به ما یادآوری می کند که یکی هست. 

همین دلیل اول باعث ایجاد دلیل دوم می شود. امید. وقتی نماز به ما یاد آور می شود که کسی هست که مراقب ماست امیدمان را در کارها زیاد می کند. به جمله هایی که در نماز می گوییم دقت کنید. به نام خدایی که بخشنده است و بخشش از او سرچشمه می گیرد. حمد و سپاس مخصوص خداوند است. مهربان است و بخشایش گر ... امید از تک تک آیات نمی بارد؟ 

نماز وقت شناسی  را به انسان می آموزد چون شما پنج بار در روز باید انجامش دهی، نماز باعث آرامش قلب می شود چون به شما یادآوری می کند که تنها نیستید. نماز به انسان اعتماد به نفس می دهد چون به او یادآوری می کند که قدرتی هست که او را حمایت می کند. نماز به انسان انگیزه می دهد چون به او یاد آور می شود که خدا دارد تو را می نگرد سعی کن بهترین باشی. نماز باعث شجاعت انسان می شود چون به او یاد آور می شود که خدا قدرت مطلق است و کسی بالاتر از قدرت او نیست. نماز بدی ها را کاهش می دهد باز هم چون به انسان یاد آوری می کند که خدا ناظر ماست.  

همین چند مورد کافیست تا ستون دین شود. اصلا همان ایجاد امید کردن کافیست. مگر مهم تر از امید هم چیزی داریم؟ 

راجع به نماز ساعت ها می توان نوشت اما متن اگر طولانی شود خواننده اش کمتر می شود. :) 

  • امیرحسین نخجوانی

 

آرامش مهم تر است یا سلامتی؟

لطفا قبل از خواندن ادامه ی مطلب پاسخ دهید. 

 

 

 

 

  • امیرحسین نخجوانی

ساعت فکر کنم دو یا دو و نیم ظهر بود، تا شروع کلاس بعدی یک ساعتی وقت داشتم. رفتم سلف یک ساندویچ خوردم و بعد رفتم نمازخانه. یکی از بچه ها دراز کشیده بود گوشه ی نمازخانه. رفتم پیشش. بعد از سلام و احوال پرسی و حرف های همیشگی دانشجویی بی مقدمه از من پرسید : اگه خدا بهت می گفت دوست داری کجا به دنیا بیای چی می گفتی؟ 

من بلافاصله گفتم: قطعا آمریکا 

او که پسر مذهبی بود گفت: تو غرب زده ای، اصلا خوشم نیومد، فکر نمی کردم این جوری باشی. کثیف تر از آمریکا وجود نداره، آمریکایی ها بودن که...

زدم وسط حرفش گفتم: آروم آروم ... پیاده شو با هم بریم. معلومه فرهنگ آمریکایی رو نمی شناسی. آمریکایی ها ذاتا ماجراجو اند، به شدت سخت کوش اند، ناامیدی تو کارشون نیست. به اطرافت نگاه کن اکثر چیزهایی که داری ازشون استفاده می کنی اولین بار تو آمریکا ساخته شده، از لامپ و آسانسور و پله برقی بگیر تا سس مایونز و موبایل و لپ تاپو اینترنت. آمریکا تنها کشور کاملا مستقله و تقریبا وابسطه به هیچ کشور نیست. آمریکا تنها کشوریه که آدم های مختلف با فرهنگ های متفاوت کنار هم دارن زندگی می کنن. یک کشور که فرهنگ تمام دنیا رو به ارث برده. می گی آمریکا جنایت کاره خب مگه ما ایرانی ها پسر پیغمبریم برو تاریخ ایران رو بخون ببین ایرانی ها چقدر جنایت کردن. همه ی کشور ها خون ریزی کردن، فقط که آمریکا نیست؛ ایران، ژاپن، عربستان، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، آلمان، بریتانیا، هند همه ی کشور ها تو تاریخشون خون ریزی و جنایت وجود داره. 

گفت: اما الان ... 

باز زدم وسط حرفش و گفتم: آمریکا قدرت داره. همه ی کشور ها زمانی که قدرت دارن زور می گن، این مهمترین خصلت قدرته

گفت: کوروش کجا زور گفته؟ 

گفتم: نمی دونم کوروش زور گفته یانه چون اطلاعاتی که ما از کوروش داریم واقعا کمه، اما هخامنشیان کل آتن رو آتش زدن. این جنایت نیست؟ 

گفت: چرا هست. 

گفتم: بفرما ...  ژاپنی ها کلی کره ای کشتن، چینی ها کلی تبتی کشتن، ایرانی ها کلی هندی و ترک و عرب کشتن، عرب ها کلی ایرانی و ترک و اسپانیایی کشتن. تاریخ بشر پر از جنگ و خون ریزی و جنایته. فکر نمی کنم خدا موجودی وحشی تر از انسان خلق کرده باشه. آمریکا جنایت کار نیست انسان جنایتکاره. 

حرفی نزد 

من هم قامت بستم.

  • امیرحسین نخجوانی

خسته و کوفته ساعت ده و نیم شب داشتم برمی گشتم خانه. برای این که از ترافیک همیشگی بزرگراه فرار کنم رفتم در یکی از خیابان های فرعی نور خیابان کم بود از دور دختری در کنار بلوار وسط خیابان با چادر سیاه را لحظه ای دیدم، داشت روی بلوک های بلوار وسط خیابان راه می رفت و با تلفن حرف می زد انگار، من از او فاصله داشتم اما حواسم بود. وقتی به چند متری اش رسیدم همین طور که داشت با موبایل حرف می زد و با سر پایین بی مقدمه آمد وسط خیابان. 

فرض کنید در آن تاریکی و نور کم با آن چادرسیاه من این خانم را ندیده بودم و به او می خوردم، چه فاجعه ای می شد؟ وجداناً اگر به دختر می خوردم من مقصر بودم یا او؟ آیا بی ملاحظه بودن حد ندارد؟ 

من نمی دانم این خانم ها چرا متوجه نیستند که حتا در خیابان فرعی خلوت هم باید موقع عبور از خیابان جانب احتیاط را رعایت کرد؟ بارها دیدم خانم ها یا در حال صحبت کردن با هم یا در حال صحبت کردن با موبایل از خیابان عبور می کنند بدون این که نگاه کنند که آیا ماشین هست یا نه، بوق هم که می زنی طلب کارانه می گویند " اوی چه خبره، حواست رو جم کن " !!!!  

یاد یک خاطره افتادم؛ یک بار باز هم برای فرار از ترافیک زدم به کوچه پس کوچه وارد یک کوچه شش متری شدم دیدم دو خانم دارند وسط خیابان گرم صحبت، خیلی آرام و با عشوه راه می روند، راه طوری بود که نمی توانستم از کنارشان رد شوم از طرفی پشتم هم داشت ماشین می آمد. بوق زدم کنار نرفتند باز بوق زدم انگار نه انگار. دیدم نمی شود، آرام طوری که آسیبی نبیند زدم به یکی از خانم ها برگشت و شروع کرد به فحش دادن که "چه خبره فلان فلان شده و..." پنجره را کشیدم پایین گفتم "صدا چرخ ماشین و موتور و بوق ماشین رو نشنیدید گفتم لابد ناشنوا هستید" بعد گفت "کر باباته" من هم پنجره را دادم بالا و راهم را ادامه دادم.

+ خانم های عزیز باور کنید خیابان را به نام شما نزده اند.  

 

  • امیرحسین نخجوانی

تا به حال این قدر طولانی در مترو نبودم. از ایستگاه مصلا تا شهر آفتاب. رفتار هایی که در مترو بعضی وقت ها می بینیم بسیار آزار دهنده است. آقا هل نده ها و دست فروش ها و... به کنار، نگاه ها و رفتارهای بی شرمانه ای که خودتان می دانید را می گویم. 

نزدیک های ایستگاه امام خمینی بودیم که پیر مرد چسبیده به زن نه چندان پیر و نه چندان جوان نشست، درحالی که به اندازه کافی جا بود که کمی فاصله را رعایت کند. نه با هم حرف می زدند ته حتا به هم نگاه می کردند. طوری که یقین پیدا کردم که غریبه اند و پیر مرد رفتار هایش به نظرم زننده بود. زن هم کاملا معذب به نظر می رسید و مدام  نفس عمیق می کشید و نیم نگاهی به پیرمرد می انداخت. باور کنید در نگاه های زن تنفر و انزجار می دیدم. چند ایستگاه گذشت. به خودم می گفتم زشت است خوبیت ندارد نباید به پیرمرد تذکر بدهی. اما از یک طرف حس بدی داشتم. آخرش طاقت نیاوردم و گفتم حاج آقا این خانم حالش خوب نیست مثل این که یه کم ازش فاصله بگیرید. پیرمرد بلافاصله گفت: این خانم با منه. 

و من ماندم چه بگویم؟ باورکنید اصلا اصلا شبیه آشنا ها نبودند. چندین ایستگاه اصلا با هم حرف نزدند و فقط نیم نگاه های شرم آور پیرمرد بود و نگاه های عجیب پر از انزجار زن. حتما توهم من بوده. حتما من خیالاتی شدم فکر کردم رفتار پیرمرد زشت و زن ناراحت بوده. به هر حال من عذر خواهی کردم. 

+ رفتار من درست نبود. دوستان لطفا اصلا دیگران را قضاوت نکنید.

  • امیرحسین نخجوانی

ابتدای فصل لیگ برتر انگلستان، زمانی که هنوز تنور بازی ها گرم نشده بود رسانه ها احتمال این که امسال کدام تیم قهرمان لیگ جزیره شود را اعلام کردن. احتمال قهرمانی لستر سینی در آن زمان یک به پنج هراز بود. یعنی در ابتدا فصل کارشناسان فوتبال انگلیس حتا به این که ممکن است این تیم قهرمان شود می خندیدن و آن را به عنوان جوک و شوخی برای هم تعریف می کردند (احتمالا) 

اما در این میان پیرمردی که به آقای بازنده معروف بود با خود می گفت چرا که نه؟ و تلاش کرد. کلودیو رانیری به نظر من می تواند یک الگو برای همه ما جوان تر ها باشد. او در 65 سالگی زمانی که خیلی از مربی ها دارند به برنامه های خود برای بعد از بازنشستگی فکر می کنند کاری کرد کارستان. 18 بازیکن درجه دو فوتبال را تبدیل کرد به قهرمانان لیگ برتر جزیره، قهرمانی لستر تا همیشه در ذهن ها خواهد ماند و کلودیو به نظر من خود را با این قهرمانی جاودانه کرد. 

مردی که هرگز تسلیم نشد. مردی که هیچ وقت افتخار بزرگی کسب نکرده بود حالا زبان زد خاص و عام است. 

من از او یاد گرفتم که هرگز تسلیم نشوم هرگز.

 

 

  • امیرحسین نخجوانی

خیلی از خودش بزرگ تر بود. چیزی شبیه عصا که اصلا معلوم نبود چه بود، معلوم نبود از کجا آورده بودش. به سختی فراوان آن را می کشید و جلو می برد. گاه آن را به زمبن می گذاشت لحظه ای استراحت می کرد و دوباره به دهان می گرفت و به سمت لانه اش می برد. پیچ و خم های فرش را استادانه رد می کرد. گاهی دانه اش به پرز های فرش گیر می کرد، دانه را زمین می گذاشت و دور آن می چرخید تا بفهمد گیر از کجاست، گیر را برطرف می کرد و به حرکتش ادامه می داد. عقب عقب می کشد، جلو جلو می راند، گاه می ایستاد و کوتاه زمانی استراحت می کرد و دوباره می رفت. 

به نزدیک لانه رسید. لانه گوشه ی قرنیز کنار دیوار بود، باید از قرنیز بالا می رفت تا محموله ی گرانبهایش را به مقصد برساند و مغرورانه به همکارانش بگوید ببینید چه چیزی آورده ام! سعی کرد دانه را به سمت بالا بکشت، نتوانست، دانه افتاد. دوباره سعی کرد، از راهی دیگر، نتوانست، سه بار، چهار بار، پنج بار، دانه را رها کرد. 

فکر کردم بی خیال شد. اما نه داشت دور و بر لانه را می گشت تا راهی پیدا کند. این دانه برایش ارزش زیادی داشت. به همین آسانی به دستش نیاورده بود که به این راحتی از دستش بدهد. درمانده شده بود. هی می چرخید تا راهی بیابد، راهی نبود هر از گاهی به سمت دانه می آمد ببیند سر جایش هست یا نه، خیالش که راحت می شد دوباره به کشتن ادامه می داد. 

دانه را برداشتم و نزدیک دهانش گرفتم دانه را گرفت، بلندش کردم و آرام گذاشتمش کنار لانه اش لحظه ای رفت توی لانه و بعد آرام آمد و دانه اش را برداشت و به داخل برد. 

بزرگی را گاهی در موجودات کوچک می توان یافت.

 

  • امیرحسین نخجوانی
مدتی ست که به این نتیجه رسیده ام اما سعی می کردم کتمانش کنم اما امروز می خواهم اعتراف کنم که هر چه بیشتر جلو می روم بیشتر متوجه می شوم که چقدر نمی دانم. 
بله می دانم سقراط، ابن سینا و خیلی های دیگر هم این را گفته اند و چیز جدیدی نیست.بعضی (شاید هم خیلی) از افکار و عقاید من سطحی است و باید عمیق تر شود. بیایید به این فکر کنیم. به این که ما دانای کل، دانای مطلق عقل کل و غیره نیستیم. سعی کنیم از همه یاد بگیریم. دلیل نمی شود چون من مهندس عمران هستم یک دیوار چین، بنا یا یک کف کار نتواند به من چیزی بیاموزد. 
به نظرم کسی که تشنگی اش برای یادگیری را از دست دهد مرده. 
  • امیرحسین نخجوانی

شاید بگویید این چه سوال مسخره ایست و بعد بگویید چو دانی و پرسی سوالت خطاست. 

اما این سوال می تواند خیلی هم ساده نباشد. بله مطمئنا جواب اصلی این است که کار می کنیم تا پول در بیاوریم و بهتر زندگی کنیم. این جواب به نظرم جواب ساده لوحانه ایست. آدم هایی وجود دارند که انقدر پول و سرمایه دارند که اگر تا چند نسل بعد خانواده هم فقط خرج کنند باز هم تمام نمی شود اما همین آدم ها بیشتر از همه کار می کنند. به این سادگی ها هم که می گویید نیست. 

بعضی ها کار می کنند که پول در بیاورند و هدف اصلی و تنها هدفشان همین است. 

بعضی ها کار می کنند که به مردم خدمت کنند و در ازای این خدمت پولی هم بگیرند. اینها ملاک اصلی برایشان خدمات رسانی ست نه پول. 

بعضی ها کار می کنند که بی کار نباشند. یعنی چه؟ یعنی پول به اندازه ی کافی دارند و خدمت کردن به مردم هم برایشان خیلی مهم نیست، فقط از خانه نشینی بی زار اند. 

بعضی ها کار می کنند که خود را فراموش کنند. کار باعث می شود به مشکلات خاصی که دارند فکر نکنند. حتما به این جور افراد مواجه شده اید این ها از تمام گروه های ذکر شده در بالا و گروه های گفته نشده بیشتر کار می کنند. مشکلاتی دارند که حل نشدنی است و از حل نشدش رنج می برندو کار زیاد باعث می شود که کمتر به آن مشکلات فکر کنند. کار به این ها آرامش می دهد. در واقع این ها کار می کنند که فکر نکنند. به آن مشکل یا مشکل های خاص فکر نکنند. مشکل می تواند بیماری لاعلاج فرزند یا همسرشان باشد یا تنهایی که نمی توانند با کسی قسمت کنند یا هر چیز دیگر. مهم این است که این افراد دارند فرار می کنند نه از آن مشکل که از خودشان. آنها خود را شکست خورده می پندارند و به همین دلیل هم با کار کردن زیاد فراموش می کنند خودشان را.

به نظرم این ها آدم های ضعیفی هستند (هر چند فعلا خودم هم در این دسته هستم) چرا؟ چون دارند پنهان می شوند، فرار می کنند. بعضی هاشان واقعا کاری از دست شان بر نمی آید این ها را کنار می گذاریم اما خیلی هاشان می توانند مشکلی که در ذهنشان غیر قابل حل است حل کنند. فقط دل دریایی می خواهد. 

شاید بگویید تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی برد. راست می گویید. خوابم نمی برد چون من هنوز یک دل دریایی ندارم.

همین! 

دلتان دریایی 

التماس دعا

  • امیرحسین نخجوانی

  • امیرحسین نخجوانی

  • امیرحسین نخجوانی
خطاهایی را بخشیده ام که تقریبا نابخشودنی بودند .
تلاش کردم تا جایگزینی برای افراد غیرقابل جایگزین پیدا کنم ،
و افراد فراموش نشدنی را فراموش کنم ...
به دست افرادی که انتظارش نمی رفت دچار یاس شدم ،
ولی افرادی را هم ناامید کردم ...
کسی را در آغوش کشیدم تا پناهش باشم .
موقعی که نباید ، خندیدم ...
دوستانی ابدی برای خویش ساختم .
دوست داشتم و دوست داشته شدم ...
ولی گاهی اوقات هم پس زده شدم .
دوست داشته شدم و بلد نبودم دوست داشته باشم .
فریاد کشیدم و از این همه خوشی بالا و پایین پریدم .
با عشق زیستم و وعده هایی ابدی دادم ،
ولی بارها قلبم شکست ...
با شنیدن موسیقی و تماشای عکس ها گریستم ...
تنها برای شنیدن صدایی تلفن کردم ...
عاشق یک لبخند شدم ...
قبلا تصور میکردم که با این همه غم خواهم مرد ،
و از اینکه شخص بسیار خاصی را از دست دهم ،
می ترسیدم (که از دست هم دادم ) ...
ولی زنده ماندم ، و هنوز هم زندگی می کنم !
و زندگی ... از آن نمیگذرم ...
و تو ... تو هم نباید از آن بگذری ...
زندگی کن !
آنچه واقعا خوب است ،
این است که با یقین بجنگی ،
زندگی را در آغوش بکشی ،
و با عشق زندگی کنی ...
و شرافتمندانه ببازی و با جرات پیروز شوی .
چون دنیا متعلق به کسانی است ،
که جرات به خرج می دهند ...
زندگی برای این که بی معنی باشد ،
خیلی خیلی زیاد است ... !
 
چارلی چاپلین 
 
  • امیرحسین نخجوانی