جهان از نگاه من

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

جهان از نگاه من

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

جهان از نگاه من

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

می دانید که علمی وجود دارد به نام زیبایی شناسی (Aesthetics) که در آن بحث های مفصل و بسیار پیچیده ای درباره ی زیبایی و ماهیت آن شده است. اما من نمی خواهم مثل یک زیبایی شناس درباره این موضوع بنویسم. می خواهم به عنوان کسی که شیفته ی ادبیات و تا حدی فلسفه است درباره زیبایی بحث کنم. 

واقعا زیبایی چیست؟ آیا فقط در ظاهر و حس بینایی خلاصه می شود؟ ملاک زیبایی چیست؟ چه اتفاقی می افتد که یک موضوع واحد از دید یک نفر زیباست از دید دیگری خیر؟ و هزاران سوال دیگر که بخواهم منویسم کل این نوشته می شود سوال بدون جواب.

زیبایی واقعا معقوله ی پیچیده ایست چون کاملا فردیست. یعنی به اندازه همه ی انسان هایی که در دنیا زندگی می کنند، آنهابی که از دنیا رفتند، آنهایی که به دنیا خواهند آمد درباره ی زیبایی تعریفی وجود دارد. هر کس با توجه به نوع نگاهش به دنیا زیبایی را تعریف می کند. پس به نظر من تعریفی کلی نمی توان برای زیبایی نوشت. مثلا برای من، هرچیزی که به من آرامش دهد زیباست. 

 

دلیل دیگر پیچیدگی زیبایی این است که هیچ چیزی را نمی توان پیدا کرد که کلیتی زیبا داشته باشد یعنی زیبای مطلق باشد. مثلا ممکن است ظاهر غذایی تعریفی نداشته باشد اما طعم آن بی نظیر باشد و بلعکس. منظورم از این مثال این است که زیبایی به هیچ عنوان محدود به حس بینایی نیست. 

همان طور که ذکر شد زیبایی امری فردیست پس قاعدتا ملاک های زیبایی هم قاعدتا فردیست برای مثال از نظر من نقاشی های آبستره بیشتر پیچیده اند تا زیبا بیشتر مرا  آشفته می کنند تا اینکه آرامم کنید. می بینید ملاک من برای زیبایی آرامش است و برای هر کسی این ملاک متفاوت است کسی ممکن است زیبایی را در هیجان ببیند و یا در وحشت یا در هر چیز دیگری. 

 

اما ماهیت زیبایی؛ به نظر من ماهیت زیبایی قطعا خداست. من به روز الست به شدت معتقدام، برای کسانی که از این موضوع بی خبر اند می نویسنم طبق عرفان اسلامی و البته قرآن زمانی خداوند تمام انسان ها (نمی دانم شاید هم همه ی آفریده های خود) را جمع کرد، خود را به آنها نشان می داد و پرسید آیا من پروردگار شما هستم؟ (أَلست بربّکم؟) و همه تصدیق کردند و آری گفتند. بعد خداوند این اتفاق را از ذهن مخلوقات پاک کرد. به همین دلیل است که ما سرگردانیم، نمی دانیم به دنبال چه می گردیم ما یک زیبایی مطلق را در اعماق دور ذهنمان داریم و هر کسی آن تجربه را به شکلی خاص خود می بیند و به دنبالش می گردد. پس ملاک اصلی ما در ناخودآگاهمان بدون این که خیلی هامان حتا خبر داشته باشیم همان خداست. 

باز هم می گویم این نوشته و هر نوشته ای که در این وبلاگ می خوانید نه علمی است نه فلسفی فقط یک نظر است همین!

  • امیرحسین نخجوانی

بعضی وقت ها ما فقط از چیزی خوشمان می آید. این شامل همه چیز می شود از غذا گرفته تا مدل موی یک فوتبالیست معادل انگلیسی اش می شود (Like). یک مرحله بالاتر از آن عشق است و بحث ها درباره اش شده، احساسی عمیق که معمولا بین دو غیر هم جنس وجود دارد معادل انگلیسی اش می شود (Love). یک مرحله بالاتر از عشق که در فارسی کلمه ای برایش نداریم در انگلیسی می شود (Adore) در لغتنامه Adore را عشق با احترام ترجمه کرده اند و معادل فارسی ندارد. عشق بین خدا و بنده اش، عشق بین مادر و فرزندش از این نوع است.

به نظر من Adore بالاترین مرحله دوست داشتن است. عشقی عمیق، عشقی که هیچ وقت در آن نه خیانتی وجود دارد نه جدایی و نه هیچ چیز منفی دیگری. شاید بگویید اشتباه می کنی مرگ بین مادر و فرزندش جدایی می اندازد اما تا به حال دیده اید مادری را که پس از مرگ فرزندش او را از یاد ببرد؟ حتا ده ها هم اگر از مرگ فرزندش بگذرد باز وقتی اسم او را می شنود اشک در چشمانش جمع می گردد. این دوست داشتن عجیب و غریب معمولا یک طرفه است. 

حالا آیا می توان به این مرحله رسید؟ چطور؟ چرا مادر به این حد می رسد؟ به حدی که حاضر است خودش بدترین درد ها و سختی ها را بکشد اما فرزندش کوچکترین آسیبی نبیند. 

درمورد سوال اول فکر می کنم بشود ... یعنی شاید ... راستش جواب این سوال خیلی سخت است. اما جواب سوال دوم زیاد هم سخت نیست. فکر کنید به وجود آمدن یک موجود را با گوشت و پوستتان از اولین لحظه تا آخرین لحظه درک کنید، حس کنید؛ او از درون شما به این دنیا پابگذارد. او بخشی از وجود شماست. اصلا شاید این همه دوست داشتن از اینجا نشأت می گیرد. خدا هم به همین دلیل است که ما را به این اندازه دوست دارد و مدام از محبتش به بندگانش در کتب آسمانی گفته. ما بخشی از وجود اوییم. پس سوال اول هم می توان این طور پاسخ داد که هر کسی را که حس کردید بخشی از وجود شماست تا مرحله ی Adore دوست خواهید داشت. هرکسی را وقتی می بینید و غافل از خود می شوید و انگار او شمایید و شما او بدانید درمورد او به عشق با احترام رسیدید. 

این جاست که به آرامش او آرامید و به آشفتگیش آشفته. شادی او شادی شماست و غم او غم شماست. فرقی ندارد که او چه می کند، چه می گوید، به شما توجه می کند یا نمی کند، شما او را به خاطر خودش، خود خودش، نه هیچ چیز دیگر دوست دارید؛ حاضرید زندگیتان را بدهید اما او خوب باشد. حتا اگر او بدترین رفتار ها را با شما داشته باشد. هرگز او را رها نمی کنید. درست مثل یک مادر. 

من که به غیر از در مادر ها درمورد فرزندانشان هیچ وقت نمونه ی چنین عشقی را ندیدم.

نمی دانم توانستم حق مطلب را ادا کنم یا نه. در مورد درستی یا نادرستی این متن هم قضاوت با شما.این مطلب به هیچ وجه علمی یا فلسفی نیست و صرفا می شود گفت نوعی ستایش از یک عشق و دوست داشتن آرمانیست. 

و ستایش تنها نمونه زمینی آن مــــــــــــــــــــــادر 

  • امیرحسین نخجوانی