آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انگیزشی» ثبت شده است

ابتدای فصل لیگ برتر انگلستان، زمانی که هنوز تنور بازی ها گرم نشده بود رسانه ها احتمال این که امسال کدام تیم قهرمان لیگ جزیره شود را اعلام کردن. احتمال قهرمانی لستر سینی در آن زمان یک به پنج هراز بود. یعنی در ابتدا فصل کارشناسان فوتبال انگلیس حتا به این که ممکن است این تیم قهرمان شود می خندیدن و آن را به عنوان جوک و شوخی برای هم تعریف می کردند (احتمالا) 

اما در این میان پیرمردی که به آقای بازنده معروف بود با خود می گفت چرا که نه؟ و تلاش کرد. کلودیو رانیری به نظر من می تواند یک الگو برای همه ما جوان تر ها باشد. او در 65 سالگی زمانی که خیلی از مربی ها دارند به برنامه های خود برای بعد از بازنشستگی فکر می کنند کاری کرد کارستان. 18 بازیکن درجه دو فوتبال را تبدیل کرد به قهرمانان لیگ برتر جزیره، قهرمانی لستر تا همیشه در ذهن ها خواهد ماند و کلودیو به نظر من خود را با این قهرمانی جاودانه کرد. 

مردی که هرگز تسلیم نشد. مردی که هیچ وقت افتخار بزرگی کسب نکرده بود حالا زبان زد خاص و عام است. 

من از او یاد گرفتم که هرگز تسلیم نشوم هرگز.

 

 

  • امیرحسین نخجوانی

خیلی از خودش بزرگ تر بود. چیزی شبیه عصا که اصلا معلوم نبود چه بود، معلوم نبود از کجا آورده بودش. به سختی فراوان آن را می کشید و جلو می برد. گاه آن را به زمبن می گذاشت لحظه ای استراحت می کرد و دوباره به دهان می گرفت و به سمت لانه اش می برد. پیچ و خم های فرش را استادانه رد می کرد. گاهی دانه اش به پرز های فرش گیر می کرد، دانه را زمین می گذاشت و دور آن می چرخید تا بفهمد گیر از کجاست، گیر را برطرف می کرد و به حرکتش ادامه می داد. عقب عقب می کشد، جلو جلو می راند، گاه می ایستاد و کوتاه زمانی استراحت می کرد و دوباره می رفت. 

به نزدیک لانه رسید. لانه گوشه ی قرنیز کنار دیوار بود، باید از قرنیز بالا می رفت تا محموله ی گرانبهایش را به مقصد برساند و مغرورانه به همکارانش بگوید ببینید چه چیزی آورده ام! سعی کرد دانه را به سمت بالا بکشت، نتوانست، دانه افتاد. دوباره سعی کرد، از راهی دیگر، نتوانست، سه بار، چهار بار، پنج بار، دانه را رها کرد. 

فکر کردم بی خیال شد. اما نه داشت دور و بر لانه را می گشت تا راهی پیدا کند. این دانه برایش ارزش زیادی داشت. به همین آسانی به دستش نیاورده بود که به این راحتی از دستش بدهد. درمانده شده بود. هی می چرخید تا راهی بیابد، راهی نبود هر از گاهی به سمت دانه می آمد ببیند سر جایش هست یا نه، خیالش که راحت می شد دوباره به کشتن ادامه می داد. 

دانه را برداشتم و نزدیک دهانش گرفتم دانه را گرفت، بلندش کردم و آرام گذاشتمش کنار لانه اش لحظه ای رفت توی لانه و بعد آرام آمد و دانه اش را برداشت و به داخل برد. 

بزرگی را گاهی در موجودات کوچک می توان یافت.

 

  • امیرحسین نخجوانی
مدتی ست که به این نتیجه رسیده ام اما سعی می کردم کتمانش کنم اما امروز می خواهم اعتراف کنم که هر چه بیشتر جلو می روم بیشتر متوجه می شوم که چقدر نمی دانم. 
بله می دانم سقراط، ابن سینا و خیلی های دیگر هم این را گفته اند و چیز جدیدی نیست.بعضی (شاید هم خیلی) از افکار و عقاید من سطحی است و باید عمیق تر شود. بیایید به این فکر کنیم. به این که ما دانای کل، دانای مطلق عقل کل و غیره نیستیم. سعی کنیم از همه یاد بگیریم. دلیل نمی شود چون من مهندس عمران هستم یک دیوار چین، بنا یا یک کف کار نتواند به من چیزی بیاموزد. 
به نظرم کسی که تشنگی اش برای یادگیری را از دست دهد مرده. 
  • امیرحسین نخجوانی