آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

۷ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

Wisdom from the top عنوان پادکستی‌ست که در NPR ONE گوش می‌دهم. در این پادکست با افراد موفق صحبت می‌شود. آنها از فراز و نشیب‌های زندگی شخصی و بیشتر کاری خود می‌گویند و من به شخصه بسیار در این یکسالی که این پادکست را دنبال می‌کنم از آن یاد گرفتم. چیزی که برای من جالب است نکات مشترکی‌ست که در تمام این افراد می‌توان دید که مهمترین‌ آنها را می‌خواهم بنویسم. 

یکی از مواردی که بین این افراد دیدم این است که با تمام وجود کاری را که انجام می‌دهند دوست دارند و دغدغه‌ی شخصی‌شان است. برای مثال Ellen Ochoa مدیر اسبق Johnson Space Center که از مهمترین بخش‌های NASA محسوب می‌شود، آرزو داشته فضانورد شود، سه بار برای حضور در ناسا اقدام کرده و او را رد کرده‌اند و در نهایت بالاخره فضانورد و بعد از چندین ماموریت و حضور در ایستگاه بین‌المللی، مدیر JSC شده است.

دیگر نکته‌ی مشترک ممارست، تلاش و پشتکار است تمام افرادی که در این پادکست با آن‌ها مصاحبه شده به شدت سخت کوش‌اند. آن‌ها دست از کار نمی‌کشند انقدر می‌دوند تا به آنچه می‌خواهند می‌رسند.

دانش و آگاهی کامل از جزئیات و اهمیت دادن به کوچکترین موضوعات در کار مورد مشترک دیگری‌ست که در اکثر این افراد دیده می‌شود. Jørgen Vig Knudstorp یک استاد دانشگاه تازه کار بود وقتی شرکت LEGO از او خواست که برای حل مشکلات مجموعه به آن‌ها بپیوندد در مصاحبه‌اش می‌گفت LEGO جذا‌ب‌ترین و بهترین اسباب‌بازی دوران کودکی‌اش بوده و بدون کوچک‌ترین تردیدی پیشنهاد را پذیرفته و با مطالعه و بررسی تمام جزئیات شرکت برنامه‌ای ۷ ساله به مالک و اعضای هیئت مدیره ارائه می‌دهد و آن‌ها او را به عنوان مدیرعامل انتخاب می‌کنند و او با دانش و برنامه‌ی دقیق خود شرکت را از ورشکستگی نجات می‌دهد 

اعتماد به نفس، قدرت نه گفتن، درست و حساب شده عمل کردن، سوال پرسیدن، به دنبال جواب گشتن، تمام کردن کار، ناامید نشدن و موارد زیاد دیگر را می‌توانم نام ببرم. اگر دوست داشتید این پادکست را به راحتی می‌توانید با دانلود برنامه NPR ONE گوش دهید و از موفق‌ترین آدم‌های دنیا بیاموزید. 

  • امیرحسین نخجوانی

بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده‌ای

برای من فقط بگو خواب ِ بدی که دیده‌ای

 

اگر که اعتماد ِ تو به دست ِ این و آن کم است

تکیه به شانه‌ام بده که مثل ِ صخره محکم است

 

به پای ِ صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن

جام به جان ِ من بزن جانِ مرا تو نوش کن

 

تو را به شعر می‌کشم چو واژه پیش می‌روی

مرگ فرا نمی‌رسد تو تازه خلق می‌شوی

 

تو در شب ِ تولدت به شعله فوت می‌کنی

به چشم ِ من که می‌رسی فقط سکوت می‌کنی

 

اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می‌روم

گناه کن به جای ِ تو بر سرِ دار می‌روم

 

افشین مقدم 

  • امیرحسین نخجوانی

با گوشت و پوست خود تجربه کرده‌ام و می‌خواهم این تجربه را با شما به اشتراک بگذارم. 

هر اتفاقی (چه خوب چه بد) برایمان افتاد، ریشه در خود ما دارد. مولانا هم می‌گوید: بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست/از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی.

شاید بهتر باشد منظورم را دقیق‌تر بگویم؛ وقتی مثلا در امتحانی نمره‌ی خوبی کسب نمی‌کنیم، نباید گفت امتحان سخت بود. ماهیت امتحان همین است، باید سخت باشد چون ابزاری برای محک زدن ماست. این ماییم که باید خودمان را برای همه‌ی شرایط آماده کنیم، این ماییم که باید همه‌ی احتمالات ممکن را در نظر بگیریم، این ماییم که باید سعی کنیم به چیزی که می‌خواهیم برسیم.

امتحان یک مثال ساده بود. این موضوع به همه‌ی جوانب زندگی قابل بست است. می‌دانم، می‌توان گفت خیر، خیلی از مسائل اجباری‌ست؛ جبر جغرافیا، زمان، ایدئولوژی و... آن‌ها را به ما تحمیل می‌کند اما سوال من این است که آیا طرز برخورد ما با این جبر‌ها هم تعیین شده است؟ این که ما چطور آن‌ها را مدیریت می‌کنیم هم به ما تحمیل شده؟ به نظر من خیر. این‌ در اختیار من است. کنشی که اتفاق می‌افتد را من تعیین نمی‌کنم اما واکنش را چطور؟ واکنش در اختیار من نیست؟ 

وقتی اتفاقی در زندگی ما افتاد اول باید خودمان را مدیریت کنیم، بعد باید ببینیم چطور باید با آن اتفاق مواجه بشویم و در مقابل‌اش واکنش نشان دهیم. این موضوع در کار‌های گروهی و سایر مواردی که خواسته‌ی ما به نوعی به تصمیم، خواست، نظر و اراده‌ دیگران هم وابسته است و به نوعی در وقوع‌اش دیگران هم موثراند بسیار بیشتر نمود پیدا می‌کند. ما باید دیگران، شرایطشان، نگاهشان، جهان‌بینی‌شان و رویکردشان را ببینیم و منعطف عمل کنیم در این شرایط اگر سایرین در نظر گرفته نشوند محکوم به شکست خواهیم بود و این شکست به آن‌ها ارتباطی ندارد، چون این ما بوده‌ایم که بدون در نظر گرفتن آن‌ها بر خواسته‌ی خودمان تاکید کرده‌ایم. 

  • امیرحسین نخجوانی

آذر؛

گل نرگس که در بزرگراه می‌فروشند، 

من که تنها

در ایستگاه اتوبوس نشسته‌ام

و با حسرت به گل‌های نرگس می‌نگرم 

  • امیرحسین نخجوانی

شاید این ماجرا برای شما هم اتفاق افتاده باشد: 

دوستی داشتم که هر وقت مرا می‌دید می‌گفت هر وقت خواستی بروی شهر ما بگو من بهت کلید بدهم برو خانه من. اصلا هم تعارف نکن. 

یک بار من برایم کاری پیش آمد که دقیقاً باید می‌رفتم به همان شهر 

زنگ زدم به آن دوست و موضوع را گفتم و دیدم بهانه می‌آورد که فلان و بیسال من هم چیزی نگفتم تشکر کردم و خداحافظی 

خیلی‌ها طبل توخالی اند. از دور صدایشان زیباست به عمل که می‌رسند ...

مراقب طبل‌های توخالی باشیم. 

  • امیرحسین نخجوانی

یکی از همکارها بی‌مقدمه گفت: این‌ها عقب نشینی کردن

مدیر گفت: آره رویترز هم نوشته بود. 

همکارم ادامه داد: اما فارس نوشته طرف اروپایی عقب نشینی کرده. 

مدیر شانه بالا انداخت 

من گفتم هر طرف خبر را طوری می‌نویسد که خودش دوست دارد.

بعد همه برگشتیم سرکار خودمان انگار که هیچ صحبتی نشده 

همین قدر بی‌تفاوت 

  • امیرحسین نخجوانی

صدایش هنوز توی گوشم است، همه‌اش از گذشته حرف می‌زد انگار از چهل و اندی سال پیش تا حالا هیچ اتفاق جذابی برایش نیفتاده بود. می‌گفت از قبل انقلاب تاکسی داشته، اولین تاکسی‌اش را ۲۵ سالگی، به قول خودش آقاش برایش خریده بود و از آن زمان تا حالا که ۷۳ ساله است راننده‌ی تاکسی بوده. از ۲ ریال کرایه گرفته بود تا الان که ۱۰ هزار تومان. 

بعد از چند دقیقه حرف زدن بی‌مقدمه ساکت شد. چند دقیقه‌ای سکوت بود و صدای مجری رادیو می‌آمد که سعی می‌کرد مخاطب پشت خط را مجاب به تقلید صدایی خاصی کند! 

با یادش بخیر دوباره شروع کرد به صحبت کردن. گفت یادش بخیر قدیمی‌ها بی‌سواد بودند اما خیلی چیزها می‌دانستند. آقام همیشه این داستان را برایمان تعریف می‌کرد که موسی به قومش گفت به من ایمان بیاورید آنها ایمان نیاوردند موسی که خسته شده بود به کوه تور رفت و مردم را نفرین کرد و از خدا برایشان طلب عذاب کرد خدا هم گفت عذابی سخت نازل خواهد شد موسی هم این موضوع را به قومش گفت و مردم به او گفتند حتا اگر عذاب هم نازل شود باز هم حاضریم بمیریم ولی به تو ایمان نخواهیم آورد و بعد تونل‌هایی بین خانه‌هایشان کندند تا هر چه دارند با هم استفاده کنند و اگر اتفاقی افتاد با هم باشند و اگر قرار است بمیرند، با هم بمیرند. روزها گذشت و از عذاب خبری نشد موسی از خدا علت را جویا شد و خدا گفت آنها به هم رحم کردند، من آفریننده ی آنانم، چطور به آنها رحم نکنم! 

بعد گفت مردم به هم رحم نمی‌‌کنند! بی‌مسئولیت‌اند!

پیرمرد دیگر تا وقتی پیاده شدم چیزی نگفت و فقط زیر لب گاهی چیزی زمزمه می‌کرد. 

  • امیرحسین نخجوانی