آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

۹ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

حسن تو همیشه در فزون باد

رویت همه ساله لاله گون باد

 

اندر سر ما خیال عشقت

هر روز که باد در فزون باد

 

هر سرو که در چمن درآید

در خدمت قامتت نگون باد

 

چشمی که نه فتنه تو باشد

چون گوهر اشک غرق خون باد

 

چشم تو ز بهر دلربایی

در کردن سحر ذوفنون باد

 

هر جا که دلیست در غم تو

بی صبر و قرار و بی سکون باد

 

قد همه دلبران عالم

پیش الف قدت چو نون باد

 

هر دل که ز عشق توست خالی

از حلقه وصل تو برون باد

 

لعل تو که هست جان حافظ

دور از لب مردمان دون باد

 

حافظ

  • امیرحسین نخجوانی

آدم‌ها همه می‌پندارند که زنده‌اند؛

برای آنها تنها نشانه حیات،

بخار گرم نفس‌های‌شان است!

کسی از کسی نمی‌پرسد:

آهای فلانی!

از خانه دلت چه خبر

گرم است

چراغش نوری دارد هنوز؟

شاملو 

  • امیرحسین نخجوانی

از میوه‌ی حوایی تو سیر نخوردیم و شد از یاد ، بگو سیب

در یاد تو مانده است بهشتی شده بر باد ، بگو سیب

 

من ماندم و این جرم قشنگ ، آدم عاشق

عشق من عجب معرکه‌ای کرد در آن واد ، بگو سیب

 

یک بار دگر باید از این ناله هراسید!!

می‌گریم و آهم بکَند عرش ز بنیاد ، بگو سیب

 

من درد شدم با تو بمانم که تو رفتی…

بیهوده تصور نکن از خاطر من می‌شوی آزاد ، بگو سیب

 

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم

یک بار دگر خانه‌ات آباد بگو سیب…

 

متین فروزنده

  • امیرحسین نخجوانی

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه‌بان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

 

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب

بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

 

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون‌فشان دارد

 

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم

کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

 

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

 

بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو

که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

 

چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل

که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

 

خدا را داد من بستان از او ای شحنهٔ مجلس

که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

 

به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن

که آفت‌هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد

 

ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را

بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد

 

ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری

که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد

 

چه عذر بخت خود گویم که آن عیّار شهرآشوب

به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

  • امیرحسین نخجوانی

ای همدمِ روزگار ، چونی بی‌مَن؟!

ای مونِس غَمگسار ؛ چونی بی‌من؟!

من با رُخ چون خزان ، زَردم بی‌تو!

تو با رُخ چون بهار ، چونی بی‌مَن!؟

 

***

 

ای زِندگی تن و توانم هَمه تو 

جانی و دِلی ، ای دل و جانَم همه تو

تو هَستی من شدی، از آنی هَمه من

من نیست شُدم در تو، از آنم هَمه تو

 

***

 

عِشقت به دلم ، درآمد و شاد بِرفت 

باز آمد و رَخت خویش ، بنهاد و بِرفت

گفتم به تَکلّف ، دو سه روزی بِنشین

بنشَست و کنون رَفتنش ، از یاد برفت!!

 

***

 

ای در دِل من ، میل و تَمنا همه تو

وندر سَر من ، مایه‌ی سودا هَمه تو!

هرچَند ؛ به روزگار در می‌نِگرم

امروز هَمه تویی ، فردا هَمه تو 

 

مولانا 

  • امیرحسین نخجوانی

بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده‌ای

برای من فقط بگو خواب ِ بدی که دیده‌ای

 

اگر که اعتماد ِ تو به دست ِ این و آن کم است

تکیه به شانه‌ام بده که مثل ِ صخره محکم است

 

به پای ِ صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن

جام به جان ِ من بزن جانِ مرا تو نوش کن

 

تو را به شعر می‌کشم چو واژه پیش می‌روی

مرگ فرا نمی‌رسد تو تازه خلق می‌شوی

 

تو در شب ِ تولدت به شعله فوت می‌کنی

به چشم ِ من که می‌رسی فقط سکوت می‌کنی

 

اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می‌روم

گناه کن به جای ِ تو بر سرِ دار می‌روم

 

افشین مقدم 

  • امیرحسین نخجوانی

آذر؛

گل نرگس که در بزرگراه می‌فروشند، 

من که تنها

در ایستگاه اتوبوس نشسته‌ام

و با حسرت به گل‌های نرگس می‌نگرم 

  • امیرحسین نخجوانی

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

***

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

***

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

***

تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

***

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

  • امیرحسین نخجوانی

دشت هایی چه فراخ 
کوه هایی چه بلند 
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ 
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم 
پی خوابی شاید 
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی 
پشت تبریزی ها 
غفلت پاکی بود که صدایم می زد 
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم 
چه کسی با من حرف می زد ؟ 
سوسماری لغزید 
راه افتادم 
یونجه زاری سر راه 
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ 
و فراموشی خاک 
لب آبی 
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب 

من چه سبزم امروز 
و چه اندازه تنم هوشیار است 
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه 

چه کسی پشت درختان است ؟ 
هیچ می چرد گاوی در کرد 
ظهر تابستان است 
سایه ها می دانند که چه تابستانی است 
سایه هایی بی لک 
گوشه ای روشن و پاک 
کودکان احساس! جای بازی اینجاست 

زندگی خالی نیست 
مهربانی هست سیب هست ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد 

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح 
و چنان بی تابم که دلم می خواهد 
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه 
دورها آوایی است که مرا می خواند

 
سهراب سپهری
  • امیرحسین نخجوانی