آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

۹ مطلب با موضوع «لحظه‌ها» ثبت شده است

این روز‌ها همه‌اش به این جمله فکر می‌کنم: «اگر این آخرین باری باشه که... »

خیلی وقت‌ها لحظه‌هایی در زندگی هست که واقعا درک‌اش نمی‌کنیم، حسش نمی‌کنیم، می‌گذاریم بگذرند و چرا؟ شاید آن آخرین بار باشد چرا استفاده نمی‌کنیم از لحظات؟ چرا لذت نمی‌بریم از لحظات با هم بودن؟ چرا به طعم بستنی که داریم می‌خوریم فکر نمی‌کنیم؟ چرا باور نمی‌کنیم که این شاید آخرین بستنی زندگی ما باشد؟

وقتی به این باور برسید که این شاید آخرین بار باشد، دنیا برای شما  عوض می‌شود. وقتی مادرتان را می‌بینید از ته قلبتان به او محبت خواهید کرد چون شاید آخرین بار باشد که می‌بینیدش، وقتی کاری به شما واگذار می‌شود سعی می‌کنید به بهترین شکل انجام‌اش بدهید چون شاید آخرین مسئولیت زندگی‌تان باشد، به غذایی که می‌خورید بیشتر فکر خواهید کرد و مزه‌اش را بهتر حس می‌کنید چون ممکن است این آخرین بار باشد که آن غذا را می‌خورید. شاید در لحظه زندگی کردن بهترین روش زندگی کردن باشد نه؟ 

  • امیرحسین نخجوانی

روزی پدر و مادرش از او حلالیت خواهند خواست به خاطر کاری که کردند و دلی که شکستند. 

 

دیالوگ یکی از سریال‌های آبکی تلویزیون که خیلی برام جالب بود: 

- دنیا پر از پدر و مادرای مهربونیه که به دیگران ظلم می‌کنن 

  • امیرحسین نخجوانی

سال‌ها بود که به دنبال انتشار این مجموعه داستان بودم. برای ناشرین مختلف و زیادی این کار را فرستادم و بسیار نه شنیدم تا امروز که بالاخره منتشر شد. 

بعید می‌دانم کسی بتواند ادعا کند که اولین کارش عالی بوده‌است، مسلماً من هم چنین فکری نمی‌کنم. اما سعی کردم داستان‌های این مجموعه به شکلی متفاوت (و حتی بعضا عجیب) روایت شود. 

این مجموعه از 16 داستان خیلی کوتاه و موقعیت‌محور تشکیل شده که نقطه‌ی اتصال آن‌ها نوعی ویرانی و از هم گسیختگی درون شخصیت‌هاست که نام اثر هم در همین راستا انتخاب شده. شخصیت محوی در عموم داستان‌ها کودک، نوجوان یا جوانی کم‌تجربه است که رفتارهای عجیب و غیرعادی از او سر می‌زند یا به جهان اطراف خود واکنشی غیرعادی نشان می‌دهد گاهی هم سوال‌هایی می‌پرسد که پاسخ به آن‌ها دشوار است.

 

سال برای من این طور تمام شد؛ 

امیدوارم سال پیش رو برای همه عالی باشد

و امیدوارم این کتاب برکتی باشد و پیش درآمدی برای اتفاق‌های خوب بعدی در سال‌های آینده. 

 

 

 

  • امیرحسین نخجوانی

تو که می‌دانستی دویدن چه حسی دارد چرا زودتر مرا مجبور به دویدن نکردی؟ امروز فهمیدم چرا تو می‌دوی؟ ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه صبح با آهنگ A kind of magic کویین توی خیابان خالی اولین قدم را که گذاشتم، حرکت نرم هوا بین موهایم را که حس کردم، بوی تازگی صبح را که شنیدم و ریتم حرکت پا و دست و نفس کشیدن را که درک کردم فهمیدم تو چرا می‌دوی و چرا موراکامی اتوبیوگرافی خود را حول محور دویدنش بنا کرده. 

حس تازگی عجیبی دارد. البته نمی‌دانم تو دویدن صبح زود را تجربه کرده‌ای یا نه آخر تو کلا برعکس من آدم عصر و شبی. باید بگویم صبح چیز دیگری‌ست، طعم دیگری دارد امتحان‌اش کن. البته تو کی به حرف من گوش دادی که این بار دوم‌ات باشد؟ :) اما این که چه شد داستان‌ درازی دارد. 

یادت هست پارسال همین موقع‌ها بود کتاب موراکامی را شروع کردم از همان زمان بود که به خودم گفتم باید امتحان‌اش کنم اما خب امان از تنبلی. البته باید انصاف را رعایت کنم تو هم چند بار گفته بودی برو بدو اما از حس و حالش نگفته بودی. نگفته‌بودی وقتی می‌دوی مثل تیری می‌شوی که رهایش کرده باشند؛ انگار آزاد شده‌ای و پرواز می‌کنی تا ناکجا آبادی که فرود آیی. نگفته بودی دویدن به رقص می‌ماند، از هماهنگی صدا نفس کشیدن، حرکت پا و دست، ریتم قدم برداشتن و دم و باز دم، از هیچ کدام از این‌ها نگفته بودی. شاید بگویی «شنیدن کی بود مانند دیدن؟ مگر این‌ها را در کتاب موراکامی نخوانده بودی؟»  راست می‌گویی تا آدم چیزی را حس نکند متوجه‌اش نمی‌شود‌. 

اولین دویدن صبح‌گاهی امروز ۲۳ اسفند ۱۴۰۰ 

  • امیرحسین نخجوانی

امروز فهمیدم فیپای اولین کتابم آمده و بعد از مدت‌ها از درون شادی را حس کردم. 

دو تا کتاب هم‌زمان برای اخذ مجوز داده بودم. یک مجموعه داستان که سال‌ها پیش نوشته شده بود و همین‌طور بلاتکلیف باقی مانده بود و یک مجموعه شعر. که امروز مجوز مجموعه داستان آمد. 

«پبچیدگی‌های یک مغز ویران شده» به زودی ... :) 

  • امیرحسین نخجوانی

دومین روز کاری من بعد از کرونا، ساعت ۱۲ و ربع شب است و من در چاپ‌خانه مشغول نظارت بر چاپ کتاب‌های چهار رنگ نشرچشمه. 

برای این که به یادم باشد می‌نویسم.

  • امیرحسین نخجوانی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ دی ۰۰ ، ۱۶:۳۹
  • امیرحسین نخجوانی

- برای چی این انگشتر رو می‌پوشی مثل حاجی‌ها!؟

- برای دلم. 

- هدیه‌است؟ 

- آره 

- دوست‌ش داشتی؟ 

- دارم.

  • امیرحسین نخجوانی

آذر؛

گل نرگس که در بزرگراه می‌فروشند، 

من که تنها

در ایستگاه اتوبوس نشسته‌ام

و با حسرت به گل‌های نرگس می‌نگرم 

  • امیرحسین نخجوانی