آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

آقای نویسنده

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

بی‌مقدمه و بدون هماهنگی وارد شد. به جای این‌که مثل یک مشتری رفتار کند مثل صاحب غرفه رفتار کرد. آمد داخل راه روی متصدی‌ها، نظم ما را با دوربین‌ها و محافظ‌هایش به هم ریخت. چندتا عکس و فیلم گرفت و رفت. 

وزیر تازه به دوران رسیده

  • امیرحسین نخجوانی

با یکی از همکار‌های خانم دیروز بحثم شد و امروز نتیجه‌ی کار را دیدم. 

این خانم دیروز بسیار به من امر و نهی می‌کرد و من به خاطر احترامی که برای‌شان داشتم سکوت می‌کردم و حتا به شوخی چشم رئیس هم می‌گفتم. 

مسئولیت من کمی بیشتر از بقیه‌ی بچه‌هاست چون علاوه بر فعالیت داخل نمایشگاه حواسم باید به کتاب‌های درحال چاپ و به موقع رساند آنها به نمایشگاه هم باشم. از طرفی دیروز قرار بود فهرست نمایشگاه هم به مصلا برسانیم که صحاف همکاری نکرد و تعداد کمی فرستاد که بسیار دردسر شد. این وسط این خانم هم مدام به من می‌گفت چرا حواست نیست و...و اصلا درک نمی‌کرد که من هم‌زمان دارم چهار پنج کار را تلفنی پیگیری می‌کنم. یک آن خیلی جدی گفتم خانم من قرار نیست به تو جواب پس بدم. اگر تو وظیفه ‌‌‌ات فقط فروختنه من دارم پیگیری چند‌تا کار دیگه رو هم می‌کنم. از جدیتم جا خورد و گفت سر من داد نزن گفتم داد نزدم فقط گفتم متوجه شرایط من باش. 

امروز همان آدم چنان آرام و با احترام با من برخورد می‌کرد انگار نه انگار که همان آدم قبلی‌ست. 

جدیت بعضی وقت‌ها بسیار به کار آدم می‌آید 

  • امیرحسین نخجوانی

آقایی آمد سمتم و گفت: « آقا ببخشید یه کتابی هست توش یه مرده قلبش می‌گیره می‌ره تو کما...؟ اسمش رو شما می‌دونید؟ » 

واقعا نمی‌دانستم چطور جواب این سوال را بدهم

  • امیرحسین نخجوانی

قشنگی نمایشگاه به اتفاق‌هایی‌ست که مردم رقم می‌زنند. پس سعی می‌کنم از این بخشی از این اتفاق‌ها را این‌جا بنویسم. 

روز اول بود و خیلی شلوغ نبود مردم می‌آمدند و می‌رفتند گاهی اسم کتابی می‌پرسیدند و گاهی کتابی ورق می‌زدند. 

خانم مسنی آمد خیلی طلب کار به من گفت: آقا یه خودکار به من بده. گفتم ببخشید خودکار ندارم طلب‌کار تر و عصبی‌تر گفت: فهرست کتاب‌هاتون که هنوز نیومده یه خودکار هم که ندارید این چه‌جور نمایشگاهیه آخه 

من فقط گفتم: خیلی عذر می‌خوام.

 

پ.ن: دیشب خواب تو رو دیدم

  • امیرحسین نخجوانی

سلام 

اتفاق‌های جالبی که تو نمایشگاه کتاب می‌افته رو می‌خوام اینجا بنویسم 

 

  • امیرحسین نخجوانی

حسن تو همیشه در فزون باد

رویت همه ساله لاله گون باد

 

اندر سر ما خیال عشقت

هر روز که باد در فزون باد

 

هر سرو که در چمن درآید

در خدمت قامتت نگون باد

 

چشمی که نه فتنه تو باشد

چون گوهر اشک غرق خون باد

 

چشم تو ز بهر دلربایی

در کردن سحر ذوفنون باد

 

هر جا که دلیست در غم تو

بی صبر و قرار و بی سکون باد

 

قد همه دلبران عالم

پیش الف قدت چو نون باد

 

هر دل که ز عشق توست خالی

از حلقه وصل تو برون باد

 

لعل تو که هست جان حافظ

دور از لب مردمان دون باد

 

حافظ

  • امیرحسین نخجوانی

این روز‌ها همه‌اش به این جمله فکر می‌کنم: «اگر این آخرین باری باشه که... »

خیلی وقت‌ها لحظه‌هایی در زندگی هست که واقعا درک‌اش نمی‌کنیم، حسش نمی‌کنیم، می‌گذاریم بگذرند و چرا؟ شاید آن آخرین بار باشد چرا استفاده نمی‌کنیم از لحظات؟ چرا لذت نمی‌بریم از لحظات با هم بودن؟ چرا به طعم بستنی که داریم می‌خوریم فکر نمی‌کنیم؟ چرا باور نمی‌کنیم که این شاید آخرین بستنی زندگی ما باشد؟

وقتی به این باور برسید که این شاید آخرین بار باشد، دنیا برای شما  عوض می‌شود. وقتی مادرتان را می‌بینید از ته قلبتان به او محبت خواهید کرد چون شاید آخرین بار باشد که می‌بینیدش، وقتی کاری به شما واگذار می‌شود سعی می‌کنید به بهترین شکل انجام‌اش بدهید چون شاید آخرین مسئولیت زندگی‌تان باشد، به غذایی که می‌خورید بیشتر فکر خواهید کرد و مزه‌اش را بهتر حس می‌کنید چون ممکن است این آخرین بار باشد که آن غذا را می‌خورید. شاید در لحظه زندگی کردن بهترین روش زندگی کردن باشد نه؟ 

  • امیرحسین نخجوانی

روزی پدر و مادرش از او حلالیت خواهند خواست به خاطر کاری که کردند و دلی که شکستند. 

 

دیالوگ یکی از سریال‌های آبکی تلویزیون که خیلی برام جالب بود: 

- دنیا پر از پدر و مادرای مهربونیه که به دیگران ظلم می‌کنن 

  • امیرحسین نخجوانی

آدم‌ها همه می‌پندارند که زنده‌اند؛

برای آنها تنها نشانه حیات،

بخار گرم نفس‌های‌شان است!

کسی از کسی نمی‌پرسد:

آهای فلانی!

از خانه دلت چه خبر

گرم است

چراغش نوری دارد هنوز؟

شاملو 

  • امیرحسین نخجوانی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ فروردين ۰۱ ، ۰۰:۵۷
  • امیرحسین نخجوانی

سال‌ها بود که به دنبال انتشار این مجموعه داستان بودم. برای ناشرین مختلف و زیادی این کار را فرستادم و بسیار نه شنیدم تا امروز که بالاخره منتشر شد. 

بعید می‌دانم کسی بتواند ادعا کند که اولین کارش عالی بوده‌است، مسلماً من هم چنین فکری نمی‌کنم. اما سعی کردم داستان‌های این مجموعه به شکلی متفاوت (و حتی بعضا عجیب) روایت شود. 

این مجموعه از 16 داستان خیلی کوتاه و موقعیت‌محور تشکیل شده که نقطه‌ی اتصال آن‌ها نوعی ویرانی و از هم گسیختگی درون شخصیت‌هاست که نام اثر هم در همین راستا انتخاب شده. شخصیت محوی در عموم داستان‌ها کودک، نوجوان یا جوانی کم‌تجربه است که رفتارهای عجیب و غیرعادی از او سر می‌زند یا به جهان اطراف خود واکنشی غیرعادی نشان می‌دهد گاهی هم سوال‌هایی می‌پرسد که پاسخ به آن‌ها دشوار است.

 

سال برای من این طور تمام شد؛ 

امیدوارم سال پیش رو برای همه عالی باشد

و امیدوارم این کتاب برکتی باشد و پیش درآمدی برای اتفاق‌های خوب بعدی در سال‌های آینده. 

 

 

 

  • امیرحسین نخجوانی

تو که می‌دانستی دویدن چه حسی دارد چرا زودتر مرا مجبور به دویدن نکردی؟ امروز فهمیدم چرا تو می‌دوی؟ ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه صبح با آهنگ A kind of magic کویین توی خیابان خالی اولین قدم را که گذاشتم، حرکت نرم هوا بین موهایم را که حس کردم، بوی تازگی صبح را که شنیدم و ریتم حرکت پا و دست و نفس کشیدن را که درک کردم فهمیدم تو چرا می‌دوی و چرا موراکامی اتوبیوگرافی خود را حول محور دویدنش بنا کرده. 

حس تازگی عجیبی دارد. البته نمی‌دانم تو دویدن صبح زود را تجربه کرده‌ای یا نه آخر تو کلا برعکس من آدم عصر و شبی. باید بگویم صبح چیز دیگری‌ست، طعم دیگری دارد امتحان‌اش کن. البته تو کی به حرف من گوش دادی که این بار دوم‌ات باشد؟ :) اما این که چه شد داستان‌ درازی دارد. 

یادت هست پارسال همین موقع‌ها بود کتاب موراکامی را شروع کردم از همان زمان بود که به خودم گفتم باید امتحان‌اش کنم اما خب امان از تنبلی. البته باید انصاف را رعایت کنم تو هم چند بار گفته بودی برو بدو اما از حس و حالش نگفته بودی. نگفته‌بودی وقتی می‌دوی مثل تیری می‌شوی که رهایش کرده باشند؛ انگار آزاد شده‌ای و پرواز می‌کنی تا ناکجا آبادی که فرود آیی. نگفته بودی دویدن به رقص می‌ماند، از هماهنگی صدا نفس کشیدن، حرکت پا و دست، ریتم قدم برداشتن و دم و باز دم، از هیچ کدام از این‌ها نگفته بودی. شاید بگویی «شنیدن کی بود مانند دیدن؟ مگر این‌ها را در کتاب موراکامی نخوانده بودی؟»  راست می‌گویی تا آدم چیزی را حس نکند متوجه‌اش نمی‌شود‌. 

اولین دویدن صبح‌گاهی امروز ۲۳ اسفند ۱۴۰۰ 

  • امیرحسین نخجوانی

از میوه‌ی حوایی تو سیر نخوردیم و شد از یاد ، بگو سیب

در یاد تو مانده است بهشتی شده بر باد ، بگو سیب

 

من ماندم و این جرم قشنگ ، آدم عاشق

عشق من عجب معرکه‌ای کرد در آن واد ، بگو سیب

 

یک بار دگر باید از این ناله هراسید!!

می‌گریم و آهم بکَند عرش ز بنیاد ، بگو سیب

 

من درد شدم با تو بمانم که تو رفتی…

بیهوده تصور نکن از خاطر من می‌شوی آزاد ، بگو سیب

 

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم

یک بار دگر خانه‌ات آباد بگو سیب…

 

متین فروزنده

  • امیرحسین نخجوانی

پیش‌تر گفته‌بودم که می‌خواهم درمورد دین ناباوری و اسلام‌ستیزی که به شکل نامحسوس و زیرزمینی در جامعه‌ی ایران و به خصوص در قشر ضعیف جامعه رو به گسترش است صحبت کنم. این پدیده بسیار خطرناک‌تر از پاندمی کرونا است چرا که منجر به فروپاشی تدریجی جامعه خواهد شد اما علت به وجود آمدن این اتفاق چیست؟ چرا حاضر به پذیرش این موضوع نیستیم که به شکل روز افزونی اخلاق در جامعه‌ی ایرانی رو به زوال است؟ چه چیز عامل از بین رفتن آن خوش‌رفتاری‌هایی شده که پیش‌تر در جامعه بیش‌تر می‌دیدیم؟ چه چیز باعث می‌شود مردمی که چهل و اندی سال پیش به خاطر دین، اخلاق، ایدئولوژی حکومت را تغییر داد اند حالا خود بر طبل بی‌دینی و حتا بی‌اخلاقی (غیر مستقیم) می‌کوبند؟ 

پسر بچه‌ای را فرض کنید که از کودکی پدر و مادرش در پاسخ به خواسته‌هایش مدام به او وعده داده باشند. دختری که هر روز به او گفته‌اند اگر این کار را بکنی برایت باربی می‌خریم، پسری که برای رسیدن به دوچرخه یا هر چیزی که می‌خواسته ساعت‌ها کاری که والدین‌اش به او دیکته کرده بودند انجام می‌داده و در نهایت هیچی نه دوچرخه‌ای نه عروسکی هیچی. کودک با وعده‌ها بزرگ می‌شود و مدام بی‌اعتمادتر نسبت به والدین. 

این کودک جامعه فعلی ماست و والدینش نظام حاکم بر آن. جامعه‌ی امروز ما انقدر وعده‌ی پوچ شنیده که دیگر کوچکترین اعتمادی به وعده دهنده ندارد و هر چیزی که از جانب او به سویش روانه می‌شود را پس می‌زند. دین هم از این موضوع مستثنی نیست. بیایید صادق باشیم عمده‌ی مردم دین را وراثتی پذیرفتند و هیچ مطالعه‌ای روی آن ندارند و بدان‌چه می‌بینند کفایت می‌کنند. حال وقتی جامعه می‌بیند که حاکم دینی به قول حافظ «چون به خلوت می‌رود آن کار دیگر می‌کند» به دین و اسلام هم شک می‌کند و پس از مدتی به آن نیز بی‌اعتماد و در نهایت بی‌اعتقاد می‌گردد اما مسئله دیگری که در بی‌اعتقادی و دین‌ستیزی مردم تاثیر مستقیم دارد همان‌طور که از محمد (ص) نقل شده فقر است. ایشان می‌فرمایند: «کادَ الفَقرُ اَن یَکُونَ کُفراً؛ فقر، به کفر ورزیدن نزدیک است.» جامعه‌ای که به طور فراگیر در آن فقر همه‌گیر شده و حتا تبلیغ می‌شود مسلما به سمت بی‌دینی و بی‌اخلاقی حرکت می‌کند. بر هیچ‌کس پوشیده نیست که فقر از عدم مدیریت صحیح منتج می‌شود‌. 

در نتیجه به نظر می‌رسد رفتار‌های غلط حکومت، تصمیمات نادرست او و عدم مدیریت‌اش باعث شده که نه تنها به هدف‌اش که ساخت جامعه‌ای دینی بوده نرسیده، بلکه جامعه‌ای که به دین و مذهب پیش‌تر احترام می‌گذاشت را به دین‌ستیزانی بی‌اعتقاد تبدیل کرده‌است. 

  • امیرحسین نخجوانی

امروز فهمیدم فیپای اولین کتابم آمده و بعد از مدت‌ها از درون شادی را حس کردم. 

دو تا کتاب هم‌زمان برای اخذ مجوز داده بودم. یک مجموعه داستان که سال‌ها پیش نوشته شده بود و همین‌طور بلاتکلیف باقی مانده بود و یک مجموعه شعر. که امروز مجوز مجموعه داستان آمد. 

«پبچیدگی‌های یک مغز ویران شده» به زودی ... :) 

  • امیرحسین نخجوانی

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه‌بان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

 

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب

بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

 

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون‌فشان دارد

 

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم

کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

 

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

 

بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو

که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

 

چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل

که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

 

خدا را داد من بستان از او ای شحنهٔ مجلس

که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

 

به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن

که آفت‌هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد

 

ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را

بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد

 

ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری

که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد

 

چه عذر بخت خود گویم که آن عیّار شهرآشوب

به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

  • امیرحسین نخجوانی

دومین روز کاری من بعد از کرونا، ساعت ۱۲ و ربع شب است و من در چاپ‌خانه مشغول نظارت بر چاپ کتاب‌های چهار رنگ نشرچشمه. 

برای این که به یادم باشد می‌نویسم.

  • امیرحسین نخجوانی

دو سال و خورده‌ای از کرونا می‌گذره و من در طول این دوسال به

 واسطه‌ی کارم و وظایفم مدام بیرون بودم. یعنی نه دورکاری داشتم نه هیچی و تا امروز کرونا نگرفته بود که امروز صبح با سردرد شدید و تب از خواب بیدار شدم. گلودرد هم بود البته از دو روز پیش آبریزش بینی هم داشتم که بهش توجه نکرده بودم. مطمئن بودم کروناست. هر لحظه مچاله تر می‌شدم. رفتم بیمارستان و تست دادم. بعدازظهر جوابش اومد مثبت. 

الان بدنم طوری درد می‌کنه انگار ۱۸ راند متوالی زیر مشت‌های سنگین محمدعلی کلی تو روز‌های اوجش بودم 

پ ن : مراقب خودت باش. 

 

 

 

  • امیرحسین نخجوانی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ دی ۰۰ ، ۱۶:۳۹
  • امیرحسین نخجوانی

- برای چی این انگشتر رو می‌پوشی مثل حاجی‌ها!؟

- برای دلم. 

- هدیه‌است؟ 

- آره 

- دوست‌ش داشتی؟ 

- دارم.

  • امیرحسین نخجوانی