۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جامعه» ثبت شده است

آمار جالب تصادفات در ایران!

تا حالا دقت کردین هر وقت یکی از فرمانده های نیروی انتظامی برای گزارش های مربوط به ترافیک و جریمه ها و ... به تلوزیون میاد به بحث تصادفات که می رسه می گه: الحمدالله میزان تصادفات و تلفات ناشی از تصادف ها نسبت به مشابه سال قبل 3% کاهش داشته. الان بیشتر از 16،17 ساله که آمار تلفات جاده ای در ایران 3%، 5%، 10%، نسبت به مشابه سال قبلش کاهش داشته. خدا وکیلی یادم نمی آد یکی از این فرمانده ها بگه n% افزایش تلفات داشتیم نسبت به مشابه سال قبل.

اگر بشینیم این درصد ها که هرسال اعلام می کنند رو با هم جمع ببندیم می رسیم به یه درصد منفی!!!! نه صفر ها، منفی!!!!

چرا خب هرسال می یان این طوری می گن!؟ 

۳ ۰ ۷ دیدگاه

تاکسی

به غیر از من دو مرد دیگر هم در تاکسی نشسته بودند. با این که ساعت یک ربع به ده بود ماشین ها قدم به قدم جلو می رفتند. خانمی که تازه سوار شده بود پیاده شد. شاید پیاده می رفت زود تر می رسید؟! گرمای صدای مسعود فروتن با آن قصه های ساده و بی شیله پیله اش تاکسی را گرم تر کرده بود. 

مردی که روی صندلی عقب پیش من نشسته بود گفت : این چیه حاجی گذاشتی! قصه شبه؟! این چرت و پرت ها چیه؟ 

راننده گفت: بابا این مسعود فروتنه! 

مرد گفت: حالا مثلا خیلی معروفه! 

راننده گفت: پسرم این قصه ها خوبه، آموزنده ست. 

مردی که جلو نشسته بود گفت: قصه چیه بابا حاجی این همه اراجیف گفتن چی شد؟ این ها به درد شما ها می خوره حاجی! مال قدیم هاست 

مردی که پشت  نشسته بود ادامه داد: آره بابا این چیه؟ فرزاد حسنی هم تو رادیو حرف می زنه آدم دلش وا می شه! آخه این چیه؟ 

راننده گفت: اتفاقا این ها برای شما هاست! 

مردی که جلو نشسته بود گفت: حاجی من سر اباذر پیاده می شم. این قصه مصه ها هم مال خودت، زندگی پوله پـــــــــــــــــــــول. بگن از کجا پول در بیاریم! 

راننده حرفی نزد 

سکوت را فقط صدای مسعود فروتن می شکست 

مردی که روی صندلی جلو نشسته بود پیاده شد 

مردی که کنار من نشسته بود گفت: می دونی حاجی تو اینجا زندگی خلاصه شده توی پول. من نمی دونم جاهای دیگه هم اینطوره یا نه اما تو این مملکت هر کی پول داره همه چی داره. 

راننده حرفی نزد 

مسعود فروتن همچنان داشت قصه اش را با آب و تاب تعریف می کرد. 

 

۴ ۰ ۵ دیدگاه

بی شعوری!

قصد توهین ندارم  اما گاهی وقت ها اتفاق هایی اطرافم می بینم که هیچ توجیهی جز بی شعوری ندارد و مرا به این نتیجه می رساند که ما ایرانی ها چقدر بی شعوریم.

به اطراف خود نگاه کنید و رفتار هایی که از مردم سر می زند را با دقت بیشتری ببینید. مثلا سوار تاکسی شدم. کمربند ایمنی راننده توجه ام را جلب کرد. با خودم گفتم چرا اینقدر شل و وارفته است. بیشتر که دقت کردم دیدم کمربند فقط روی اوست و به هیچ چیز وصل نیست یعنی آقا صرفا نمی خواهد جریمه شود. خب این آدم اگر بیشعور نیست پس چیست؟

یا خود من زمان دانشجویی و دانش آموزی چقدر تقلب می کردم و از آن بدتر چقدر تقلب می رساندم! تقلب کردن بی شعوری محض است. تقلب رساندن از آن هم محض تر :) 

کار به راننده و دانشجو و... ختم نمی شود مشکل بی شعوری ما ملت همیشه در صحنه خیلی خیلی بیشتر از این حرف هاست. به رسانه ها، روزنامه ها، مجلات نگاه کنید. یعنی مجموعه های فرهنگی و مذهبی ما از همه بی شعور تر اند. تیتر روزنامه ها را که می خوانی هر کدام یک خبر واحد را طوری تیتر می زنند که به نفع خودشان و گروه و حزب خودشان باشد. آرمان، وطن امروز، کیهان، نه دی، اعتماد، آفتاب یزد و... یکی از یکی بد تر اند. همه از هم بی شعور تر. تیتر های کیهان و نه دی را در طول سه سال اخیر فقط بخوانید و با تیتر های همین روزنامه ها در سالهایی که دولت قبل روی کار بود مقایسه کنید حالا همین کار را با آرمان و اعتماد و... انجام دهید. عذر می خواهم اما رسما جراید ایران مردم کشور خود را مشتی گاو و گوسفند فرض می کنند. حالا به تلوزیون نگاه کنید؟ رسانه ای که باید نگاهی بی طرف داشته باشد کاملا مقرضانه عمل می کند. رفتار های ضد و نقیض این رسانه در زمان های مختلف را نگاه کنید. زمان انتخابات مصاحبه هایی که از مردم می گیرد را ببینید. انصافا تلوزیون ما بی شعور نیست؟! 

مجلات را نگاه کنید، صرفا برای این که تیراژ مجله را بالا ببرند. با فونت خیلی بزرگ روی جلد می نویسد  قتل ظریف. مردم ما هم که ماشاءالله حاضر نیستند دو دقیقه بایستند اول درست بخوانند بعد بخرند. مجله را می خرد صفحه مربوطه را باز می کند می بیند : ای بابا؛ یخ کنی! ، درباره ی مرگ یک خانم در ایالت ایلینویز آمریکاست که قاتل او را با ظرافت خاصی کشته! این کار نه شوخی خوبی ست. نه اصلا بامزه است. این فقط نشانه بی شعوری ست. 

نمونه دیگر، من سالهاست پیش آرایشگری موهایم را کوتاه می کنم که در تمام زمینه های دنیا حرف می زند و صاحب نظر است. از فیزیک هسته ای بگیر تا سیاست و موسیقی و فلسفه!!!. چنان جدی درباره چیز هایی حرف می زند که فکر نمی کنم حتا سی ثانیه هم درباره ی آنها مطالعه داشته که انگار در آن زمینه دکترا دارد. چند روز پیش که آنجا بودم نمی دانم چه شد بحث به موسیقی رسید. آقای آرایشگر شروع کرد درباره ی یک سبک موسیقی صحبت کردن وسط های حرف فهمیدم موسیقی JAZZ را با راک اشتباه گرفته. ایرادی ندارد تا اینجا، ایراد از آن جایی شروع می شود که اصرار دارد که "تو می خوای به من یاد بدی!، من خودم ختم این حرف هام" و... خب این بی شعوری نیست!؟ چرا در مورد چیزی که نمی دانیم حرف می زنیم. 

بی شعوری در ملت ما ریشه ای عمیق دارد. امیدوارم به این موضوع آگاه شویم و کمی کنترلش کنیم. 

 

+ امیدوارم ناراحتتان نکرده باشم، طولانی بودن متن را به بزرگواری خودتان ببخشید. 

۵ ۰ ۷ دیدگاه

شوخی کردم O_o

حتما به این طور افراد بر خورده اید. آدم هایی که من به شخصه این اخلاقشان را اصلا نمی پسندم. 

بعضی ها هستند که با بدترین لحن ممکن و با سخیف ترین کلمات ممکن، بد ترین توهین ها را به آدم می کنند و وقتی واکنش نشان می دهی با قیافه ای حق به جانب می گویند " شوخی کردم بابا بی جنبه ای چه قدر آدم نمی تونه دو دقیقه صمیمی باهات حرف بزنه. " 

واقعا چی باید گفت؟ توهین کردن صمیمیت است؟ اگر هست من نمی خواهم با کسی صمیمی باشم. از پشت کوه که نیامده ام می فهمم شوخی چیست توهین چیست. بعضی وقت ها بعضی ها رفتار هایی از خودشان نشان می دهند که فکر می کنم آیا این ها واقعا در یک خانواده ایرانی بزرگ شده اند؟ کم نمی شناسم کسانی را که مدام در حال سفر اند به کشور های مختلف دنیا و همه آنها می گویند ایرانی ها در  جهان به دو چیز مشهور اند یک بسیار نجیب اند دو خیلی حرفه ای دروغ می گویند :) راستش دومی که درست است :)) اما چند وقتی می شود که نجابت را داریم فراموش می کنیم انگار.

باور کنید توهین کردن صمیمیت نیست. 

۶ ۰ ۱۰ دیدگاه

چرا کار می کنیم؟

شاید بگویید این چه سوال مسخره ایست و بعد بگویید چو دانی و پرسی سوالت خطاست. 

اما این سوال می تواند خیلی هم ساده نباشد. بله مطمئنا جواب اصلی این است که کار می کنیم تا پول در بیاوریم و بهتر زندگی کنیم. این جواب به نظرم جواب ساده لوحانه ایست. آدم هایی وجود دارند که انقدر پول و سرمایه دارند که اگر تا چند نسل بعد خانواده هم فقط خرج کنند باز هم تمام نمی شود اما همین آدم ها بیشتر از همه کار می کنند. به این سادگی ها هم که می گویید نیست. 

بعضی ها کار می کنند که پول در بیاورند و هدف اصلی و تنها هدفشان همین است. 

بعضی ها کار می کنند که به مردم خدمت کنند و در ازای این خدمت پولی هم بگیرند. اینها ملاک اصلی برایشان خدمات رسانی ست نه پول. 

بعضی ها کار می کنند که بی کار نباشند. یعنی چه؟ یعنی پول به اندازه ی کافی دارند و خدمت کردن به مردم هم برایشان خیلی مهم نیست، فقط از خانه نشینی بی زار اند. 

بعضی ها کار می کنند که خود را فراموش کنند. کار باعث می شود به مشکلات خاصی که دارند فکر نکنند. حتما به این جور افراد مواجه شده اید این ها از تمام گروه های ذکر شده در بالا و گروه های گفته نشده بیشتر کار می کنند. مشکلاتی دارند که حل نشدنی است و از حل نشدش رنج می برندو کار زیاد باعث می شود که کمتر به آن مشکلات فکر کنند. کار به این ها آرامش می دهد. در واقع این ها کار می کنند که فکر نکنند. به آن مشکل یا مشکل های خاص فکر نکنند. مشکل می تواند بیماری لاعلاج فرزند یا همسرشان باشد یا تنهایی که نمی توانند با کسی قسمت کنند یا هر چیز دیگر. مهم این است که این افراد دارند فرار می کنند نه از آن مشکل که از خودشان. آنها خود را شکست خورده می پندارند و به همین دلیل هم با کار کردن زیاد فراموش می کنند خودشان را.

به نظرم این ها آدم های ضعیفی هستند (هر چند فعلا خودم هم در این دسته هستم) چرا؟ چون دارند پنهان می شوند، فرار می کنند. بعضی هاشان واقعا کاری از دست شان بر نمی آید این ها را کنار می گذاریم اما خیلی هاشان می توانند مشکلی که در ذهنشان غیر قابل حل است حل کنند. فقط دل دریایی می خواهد. 

شاید بگویید تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی برد. راست می گویید. خوابم نمی برد چون من هنوز یک دل دریایی ندارم.

همین! 

دلتان دریایی 

التماس دعا

۲ ۰ ۱ دیدگاه

سلفی

خوب بعد از دو تا نوشته ی رمانتیک، می خواهم به یک مشکل واقعا جالب بپردازه. 

مشکلی به نام سلفی و دسته بیلی به نام منوپاد. 

یکی از عادات من که مدتی ست خوشبختانه ترکش نکردم هرهفته به کوه رفتن است. من تهران زندگی می کنم و واقعا بعد از یک هفته شلوغ پر از دود و ترافیک و بوق و... چند ساعتی در طبیعت بودن لازم است وگرنه با این وضعیت آدم کلافه می شود. 

معمولا با گروهی که داریم تابستان درکه می رویم (به دلیل خنکی هوا) بهار، پاییز و زمستان توچال یا کلکچال. جای همه ی شما خالی.

اما این مقدمه را نوشتم تا به حرف اصلی ام برسم. آدم هایی که به کوه می آید چند دسته اند، بعضی ها می آید کوه برای این که ورزشی کرده باشند، این ها معمولا تا جایی که توان داشته باشند بالا می روند. بعضی می آیند که دوستانشان را همراهی کنند یعنی خیلی برایشان فرقی ندارد که به هدفی برسند هرجا که دوستان گفتند برگردیم آنها هم برمی گردند، بعضی هم فقط آمده اند که عکس بگیرند برای شبکه های اجتماعی! دسته بیل (منو پاد) به دست قدم به قدم می ایسند صورت خود را کج و کوله می کنند و عکس می گیرند. و هنوز به اصل کوه نرسیده در همان ابتدای راه بعد از عکاسی های مختلف از زوایای متنوع بر می گردند. 

این ها آیا از کوه لذت می برند؟ اصلا به غیر از صفحه ی موبایل جایی را می بینند؟ صدای آب را می شنوند؟، سردی آب را لمس می کنند؟ بوی گیاهان کوهی را استشمام می کنند؟ من که بعید می دانم. 

این همه عکس به چه دردی می خورد؟! عکس گرفتن اصلا بد نیست من و گروهم هم عکس می گیریم اما بعضی از آدم ها می آیند کوه که فقط سلفی بیندازند با دسته بیل های گران قیمتشان.

من یکی از آن آدم هایی هستم که حداکثر اسفاده را از تکنولوژی می کند. اما ببینید گاهی واقعا باید این تکنولوژی را برای یک ساعت هم که شده کنار گذاشت. طرف آمده کوه، یک سره سرش در گوشی اش است یا دارد عکس می گیرد یا دارد کار های دیگر می کند. ولله گوشی همیشه هست اما لذت سبزی درختان، صدای آب و... همیشه نیست. 

خواهش می کنم یاد بگیریم به موقع از وسایلمان استفاده کنیم. 

۰ ۰ ۰ دیدگاه

چرا کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌توان عاشق‌شان شد؟

چرا کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌توان عاشق‌شان شد؟
 
چندی پیش، مقاله‌ای در مجله تایم منتشر شد که نویسنده‌اش ادعا می‌کرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده می‌شود به‌زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدم‌ها کمتر شده و این روزها دیگر آدم‌ها سرسری کتاب می‌خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده اینترنتی تعداد خواننده‌های کتاب‌ها روز به روز تقلیل پیدا می‌کند.
 
نکته اینجاست که مطالعات ثابت کرده، کتاب‌خوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های خوب‌تر و باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌هایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.
 
ادامه نوشته
۰ ۰ ۰ دیدگاه

ناله

من نمی فهمم این همه ناله به چه دردی می خورد که ما ایرانی ها در تمام زمینه ها مدام ناله می کنیم. در موارد اجتماعی ناله می کنیم که آی بروکراسی اداری امانمان را بریده، چرا هیچ کس قانون را رعایت نمی کند و... در موارد سیاسی می گویم چرا فلانی این حرف را زد؟ چرا ظلم چرا؟ چرا؟ ... در مراسم های مذهبی ام که کلا ناله جزء جداناشدنی مراسم است. 

واقعا این نالیدن ها فایده ای دارد؟ این سوال را شما جواب دهید. 

درباره ناله های سیاسی و اجتماعی خیلی حرف زده شده. می خواهم درباره ی ناله های مراسم های مذهبی حرف بزنم که البته خیلی با دیگر ناله ها فرق دارد. در برخی (شاید هم خیلی) از موارد دروغین ترین ناله های موجود همین ناله های مذهبی است. کسانی که قبلا مطالب این وبلاگ را خوانده اند می دانند من آدمی مذهبی (یا حداقل نیمه مذهبی) محسوب می شوم اما واقعا ما در این موارد مشکل داریم، طرف شب قدر الغوث الغوث خلصنا من النار یارب خوانده، بمحمدٍ بمحمدٍ بمحمد و العفو العفو گفته، آن وقت فردا صبح یعنی کمتر از سه ساعت از توبه اش نگذشته که شروع می کند به انجام گناه های کوچک و بزرگ. از پارک دوبل تا قسم دروغ خوردن برای دیر رسیدن سر کار.

خوب آن همه ناله به چه دردی خورد؟ به هیچ درد. الکی. یا در مراسم تاسوعا و عاشورا این همه برای حسین (ع)، خانواده و یارانش گریه می کنیم و سینه می زنیم آن وقت روز بعدش همان آش و همان کاسه.

بعضی ها که کلا برای حال و حول می روند به این مراسم ها. این خاطره ای که می گویم عین حقیقت است. در بچگی من ده روز محرم را به هیئت می رفتم یک شب بانی مراسم گفت فردا شب متاسفانه نمی توانیم شام بدهیم. و شب بعد بیشتر از نصف جمعیت نیامدند. 

ما نه حسین را شناختیم نه علی را. حسین (ع) به جنگی که از قبل بازنده بود نپرداخت که ما به سر و کله خود بزنیم و مداحان برای به اصطلاح اشک گرفتن هر چه خیالبافیست درباره عاشورا بگویند. او رفت که بگوید در مقابل ظالم باید ایستاد، رفت که بگوید میزان ایمان است میزان تقواست نه جمعیت.

هر شبی که یک کار بدمان را کنار بگذاریم به نظرم همان شب قدر ماست، هر روزی که مقابل ظلمی ایستادیم آن روز عاشورای ماست.

التماس دعا   

۰ ۰ ۰ دیدگاه

چرا آرزوهای خود را رها می کنیم؟

بعد از مطلب قبلی نمی خواستم نوشته ی دیگری بنویسم. که در واقع با یک نوشته زیبا درباره ی نوروز هم سال جدید را تبریک گفته باشم هم امسال را تمام کرده باشم. اما امروز اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم. چرا آرزوهامان را رها می کنیم؟ به دلایلی امروز مدتی نسبتا طولانی را در ماشین منتظر کسی بودم. در این فاصله نزدیک به دو ساعت و نیم بخشی را موسیقی گوش دادم بخشی را کتاب خواندم چند دقیقه ای هم چرت زدم آخر های این مدت انتظار که حسابی حوصله ام سر رفته بود گوشی ام را برداشتم و گفتم به یکی از دوستان قدیمی ام زنگی بزنم و احوالی از او بپرسم. زنگ زدم بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات متعارف گفت که ترک تحصیل کرده، کاردانیش را گرفته و الان دارد در یک موبایل فروشی کار می کند. مرا می گویی، از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. این آقا می خواست لیسانس را زودتر تمام کند بعد به قول خودش برود آن ور آب. آخرین باری که باهاش حرف می زده بودم (حدود یک سال پیش) می گفت دارد برای آیلس می خواند. آن موقع ها کلی به او حسوی می کردم که چقدر مصمم است اما حالا... چرا آرزو های خود را رها می کنیم؟ چرا فکر می کنیم نمی شود به آنها رسید؟ به خدا قسم آرزو ها دست یافتنی اند. پسر عمه ام یک سال از من کوجک تر است. عاشق فیزیک بود و آرزویش درس خواندن در دانشکده ی فیزیک دانشگاه شریف. سال اول که کنکور داد رتبه اش شد حدود 189000 اما گفت سال دیگر می خوانم و شریف قبول می شوم. من آن موقع سال اول دانشگاه بودم و رفته بودم قلمچی شده بودم مشاور، و چون با فضای آموزشی آشنا شده بودم به او توصیه کردم سعی کند به حرف مشاور ها گوش نکند و مستقیم فقط به هدفش فکر کند و برود جلو. او الان ترم شش فیزیک دانشگاه شریف است. ما باید خودمان را باور کنیم به خودمان و خدایمان اعتماد داشته باشیم.

انشاالله سال آینده یکی از بهترین سالها زندگی همه ی ماست پیشاپیش سال نو مبارک

۰ ۰ ۱ دیدگاه


.: جهان از نگاه من :.


بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله‌ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه‌ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت‌تر از آینه‌ی نمایش‌دهنده‌ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته
بیگانه می‌یابد.

| آلبر کامو |

آخرین نوشته
بایگانی